باید مثل غذا جا بیفتد ..یعنی خودش اتفاق بیفتد...نه تحمیل باشد نه اجبار نه حتی تعریف ....
این اخلاق من است البته ...شاید هم بد باشد..اما خوب خلق من این است و چاره دیگری نیست ...
وقتی قرار می گیرم در بین انبوهی که دسته جمعی معتقد می شوند به چیزی که باید انجام شود و
اتفاقی که باید بیفتد ..یاد دوران دبستان و ماجراهای کودکانه آن موقع می افتم.یعنی همان زمانی که
معلم نماها که به شدت معتقدم نصف از آن ها احتیاج مبرم به روان شناس و حتی بستری شدن هم
دارند ...دورم جمع شده اند و دنبال مقصر در بازی های کودکانه ام می گردند.
وقتی یک حرف تکراری را از چند نفر می شنوم که دست بر قضا خیلی هم برایم مهم هستند...
حرف های خیر خواهانه و دوستانه برایم می شود اهرم فشار که تحملش خیلی سخت می شود و
فکرم را می کند یک گونی بدبینی گنده نسبت به پدیده ای که دوست داریم اتفاق بیفتد.
شاید در این زمینه پسرفت داشتم ....آن موقع که نشناختنم ...آن موقع که نفهمیدند که این من
هستم ...آن موقع که خیلی دور از زمین و نزدیک به اسمان به نظر می رسیدم ....هرچه فکر می کنم
می بینم آن موقع خورجین بدبینی ام سبک تر بود و دلم راضی تر و حتی این استدلال پر فیس و افاده
هم قانع شده بود و نشسته بود سرجایش یک جور هایی ....ولی خلق بدقلقم ...مگر می گذاشت
آن همه تمجید های دوست داشتنی را نگه دارم و بشوم سوار قایق چوبی این رود خانه .
یعنی عادتش این است ....باید در گمنامی بماند...و هرچه که دوست دارد اتفاق بیفتد مثل حل شکر
باشد در چای صبحانه تان یا ذره های حبه قندی باشد که ریختندش ته لیوان ..و با تلاش جدا می شوند
از وطنشان تا برسند به آن بالابالا ها !
به یقین رسیدن من ...همین پروسه طول و دراز بود ...یعنی تا موقعی که ذره های قند و شکر معلق
بودند در آب ....و حل نشده بودند ....یقین همان شک بود و شک هم بی ایمانی باطنی
که با مظاهر ایمان خوشگلش کرده بودم .... ....
و اینکه وقتی ..درست وسط همین پروسه (لغت مهجور را ببخشید به بنده ) یک نفر برای رساندن
هوا به مغزت سنگ می اندازد در مسیر آب ....دوست داری اصلا نه آبی باشد نه هوایی....
+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 و ساعت
22:59 |