اگر قرار بود بروید و یک نفر را که دارد می رود زیارت مکه بدرقه کنید.....مثل احمق ها (به احمق ها توهین
نشود خودم را می گویم )نگویید :چه خبر؟چون مسافر عزیز تان مجبور است
برای اینکه به شما بگوید چه خبر
است ... از آن موقعی که فهمیده باید برود خانه خدا تا الان که روبه روی شما نشسته را توصیف کند.
به شما بگوید که چقدر این یک ماه آخر قلبش از همیشه تند تر می زده .چقدر شریعتی مرحوم
با او یک دل و یک احساس بوده.چقدر الان که آمدی برای بدرقه اش مثل یک تکه از خوابش می مانی
که تا ساعت ۱۱ همین امشبی که این پست نوشته می شود ادامه دارد.یعنی تازمانی که بپرد و
پرنده آهنی ببردش در قطعه ای از بهشت. چقدر استرس دارد که نکند یک اتفاقی بیفتد و خواب قبل از
شروع واقعی اش تمام شود و اینکه چقدر حالش خوب است از اين ماجرا......و چقدر خوب که تو آمدی ..!
حالا نوبت شماست بدرقه کننده عزیز .این چه خبر گفتن حقه خوبی بود که جلوی گریه ات را بگیری .
شیوه اي که از دام اشک ریختن جلوی دوست مسافرت تو را رهاند.حالا که به خودت مسلط شدی ...
بله بدرقه کننده عزیز !حالا که به خودت مسلط شدی..نوبت توست که بگویی چقدر دلت می خواست
جاي او باشی ....چقدر خوب است که وقتی همان بار اول نگاهش به خانه خدا می افتد یاد تو باشد...
چه خوب که اصلا او دوست توست و حالا دارد می رود مکه و تو الان کسی را داری که بگویی ..
عزیزم برای مریض ها دعا کن ...برای مریض ما هم .كه خيلي اميد دارد به دعاي تو .
چقدر خوب كه كلي اميد مي دهد ...مي گويد بعد از بارها نوشتن اسمش در قرعه كشي ...بالاخره
و در كمال ناباوري قرعه به نامش افتاد و عازم شده.و بعد دستش را مي گذارد روي شانه ات.
و مي گويد:"زينب اصلا باورم نمي شد.ان شاءا... كه قسمت تو بشه.:"
و وقتي خداحافظي مي كند عزيزت و مي رود پشت در هاي شيشه اي ترمينال ۱ فرودگاه مهر آباد
كه من نميدانم به چه دليلي دانشجو ها را از آنجا مي برند مكه نه از سالن حجاج ....دلت مي خواست
يك تكه از بدنت را ..چيزي شبيه به قلبت را بدهي به او تا ببرد و با خودش و دفن كند يك گوشه اي ...
مثلا كنار بقيع يا مسجد النبي ...
واي كه چقدر آدم ضعيفي هستي بدرقه كننده! اشكت در مشكت است.درست زماني كه مادر آن يكي
رفيق هنوز حاجي نشده ات ...مي گويد :" ان شاالله نوبت شما ."..مي خواهي همان جا بزني
زير گريه و مثل بچه هاي اسباب بازي گم كرده جيغ و داد راه بيندازي كه منم مي خوام!
دختر بزرگي شدي بدرقه كننده...ديگر نبينم وسط جمع گريه ات بگيرد ها ! به جاي گريه كردن دعا كني
خيلي بهتر است ...دعا كن كه وقتي معصومه فال حافظ برايت مي گيرد....خواجه نگويد هنوز
آماده نيستي بچه جان !بنشين سر جايت.
۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷
پ.ن:۱. سنت بدرقه كردن را اصلا بلد نبودم.ترافيك هم روانم را پاك كرد و يادم نبود براي بدرقه هم چيزي
مي خرنديا نه ؟با اين حال..يك پسته خوشبختي در يكي از جيب هاي كيفم جاخوش كرده بود كه قسمت
زينب كريميان عزيزم شد.به اين اميد كه من يادش بمانم.
۲. پريسا زماني ....آنقدر دورش از فاميل شلوغ بود كه دعاهايي كه بايد برايم بكندرا هم قاچاقي به او
گفتم ...يادش مي ماند حتما.
۳.چهار شنبه همين هفته اي كه گذشت خانه شهرياران اختتاميه باشگاه داوري كتاب را با حضور
مصطفي مستور برگزار كرد.جالب بود .در وضعيتي كه رفقايمان براي گلزار غش مي كنند
من و سنا ازديدن مستور بسي ذوق نموده بوديم .البت مجال اينكه به ايشان اعلام كنيم شخصيت
سايه ...خيلي شعاري بود و يونس روي ماه خداوند را ببوس ..خيلي الكي بي خدايي زد به سرش را
پيدا نكرديم.شايد هم نخواستيم مسافرت را به جناب نويسنده حرام كنيم و روزش را خراب.
۴. دوست دارم خيلي زود شماره بعدي همشهري داستان در بيايد.هم به اين دليل كه كتاب آذر
با تمام حرف هايي كه پشت سرش مي زنند چسبيد ...هم اينكه خوب نيست آدم هايي
مثل بچه هاي داستان نتيجه ايده ها و كارشان را روي كيوسك نبينند.
۵.فكر كنم طولاني ترين پست اين وبلاگ همين بوده باشد.
+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت
23:7 |