تبليغاتX
بلند ترین صدای دنیا
این اخرین پست سال هشتاد و هفت است ...البته شاید ..

اگر بنده نویسنده وبلاگ به سرم نزد

و دوباره نخواهم از آن یک جمله های  حرص در بیار بنویسم .....که حرص من را خالی می کند و حرص

بعضی ها را در می آورد بد جور.همان هایی که مثل یک شربت آرامش بخش ریخته می شود در پیچ راه

حلق این وبلاگ که انگار خودم هستم و بعد تا برسد به معده و جاهای دیگر و به قول معروف غیره و ذلک

سلول های حریص ....آن مایه آرامشش را می گیرند و آن بی خیالی و سرخوشی اش را می فرستند

به همان بخش های غیره و ذلک.

نوشته ام .داد زده ام .شاید اگر می شد ناسزا هم می گفتم ...اما خوب هیچ وقت برای هر کس که

می آمده و سر می زده به این وبلاگ نبوده .کسی به خودش گرفته ؟ نگیرد لطفا.برایم آنقدر عزیز هستید

که در این چند دقیقه مهمانی نخواهم ناخن بکشم روی دیوار دلتان.

مطمئن باشد اگر هم گفتم محض درد ودل بود و اینکه با خبر باشید .....همین.نه اینکه بخواهم بگویم

درست است یا غلط.چون صلاحیتی پشتش نیست.فقط اینکه گفته باشم .نوشته باشم.مطمئن باشید

نه آن بچه دماغو دروغ است نه آن راننده دروغ است نه آن زن دروغ است نه آن مرد.به هر حال به قول

خودمان :حلال کنید که بدجور می طلبم.دعا کنید که همیشه باشیم به بهترین شکلش.

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت 11:24 |
اگر قرار بود بروید و یک نفر را که دارد می رود زیارت مکه بدرقه کنید.....مثل احمق ها (به احمق ها توهین

 نشود خودم را می گویم )نگویید :چه خبر؟چون مسافر عزیز تان مجبور است

برای اینکه به شما بگوید چه خبر

است ... از آن موقعی که فهمیده باید برود خانه خدا تا الان که روبه روی شما نشسته  را توصیف کند.

به شما بگوید که چقدر این یک ماه آخر قلبش از همیشه تند تر می زده .چقدر شریعتی مرحوم

با او یک دل و یک احساس بوده.چقدر الان که آمدی برای بدرقه اش مثل یک تکه از خوابش می مانی

که تا ساعت ۱۱ همین امشبی که این پست نوشته می شود ادامه دارد.یعنی تازمانی که بپرد و

پرنده آهنی ببردش در قطعه ای از بهشت. چقدر استرس دارد که نکند یک اتفاقی بیفتد و خواب قبل از 

شروع واقعی اش تمام شود و اینکه چقدر حالش خوب است از اين ماجرا......و چقدر خوب که تو آمدی ..!

حالا نوبت شماست بدرقه کننده عزیز .این چه خبر گفتن حقه خوبی بود که جلوی گریه ات را بگیری .

شیوه اي که از دام اشک ریختن جلوی دوست مسافرت تو را رهاند.حالا که به خودت مسلط شدی ...

بله بدرقه کننده عزیز !حالا که به خودت مسلط شدی..نوبت توست که بگویی چقدر دلت می خواست

جاي او باشی ....چقدر خوب است که وقتی همان بار اول نگاهش به خانه خدا می افتد یاد تو باشد...

چه خوب که اصلا او دوست توست و حالا دارد می رود مکه و تو الان کسی را داری که بگویی ..

عزیزم برای مریض ها دعا کن ...برای مریض ما هم .كه خيلي اميد دارد به دعاي تو . 

چقدر خوب كه كلي اميد مي دهد ...مي گويد بعد از بارها نوشتن اسمش در قرعه كشي ...بالاخره 

و در كمال ناباوري قرعه به نامش افتاد و عازم شده.و بعد دستش را مي گذارد روي شانه ات.

و مي گويد:"زينب اصلا باورم نمي شد.ان شاءا... كه قسمت تو بشه.:" 

و وقتي خداحافظي مي كند عزيزت  و مي رود پشت در هاي شيشه اي ترمينال ۱ فرودگاه مهر آباد

كه من نميدانم به چه دليلي دانشجو ها را از آنجا مي برند مكه نه از سالن حجاج ....دلت مي خواست

يك تكه از بدنت را ..چيزي شبيه به قلبت را بدهي به او تا ببرد و با خودش و  دفن كند  يك گوشه اي ...

مثلا كنار بقيع  يا  مسجد النبي ...

واي كه چقدر آدم ضعيفي هستي بدرقه كننده! اشكت در مشكت است.درست زماني كه مادر آن يكي

رفيق هنوز  حاجي نشده ات ...مي گويد :" ان شاالله نوبت  شما ."..مي خواهي همان جا بزني

زير گريه و مثل بچه هاي اسباب بازي گم كرده جيغ و داد راه بيندازي كه منم مي خوام!

دختر بزرگي شدي بدرقه كننده...ديگر نبينم وسط جمع گريه ات بگيرد ها ! به جاي گريه كردن دعا كني

خيلي بهتر است ...دعا كن كه وقتي معصومه فال حافظ برايت مي گيرد....خواجه نگويد هنوز

آماده نيستي بچه جان !بنشين سر جايت.

۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷۷

پ.ن:۱. سنت بدرقه كردن را اصلا بلد نبودم.ترافيك هم روانم را پاك كرد و يادم نبود  براي بدرقه هم چيزي

مي خرنديا نه ؟با اين حال..يك پسته خوشبختي در يكي از جيب هاي كيفم جاخوش كرده بود كه قسمت

زينب كريميان عزيزم شد.به اين اميد كه من يادش بمانم.

۲. پريسا زماني ....آنقدر دورش از فاميل شلوغ بود كه دعاهايي كه بايد برايم بكندرا هم قاچاقي به او

 گفتم ...يادش مي ماند حتما.

۳.چهار شنبه همين هفته اي كه گذشت خانه شهرياران اختتاميه باشگاه داوري كتاب را با حضور

مصطفي مستور برگزار كرد.جالب بود .در وضعيتي كه رفقايمان  براي گلزار غش مي كنند

من و سنا ازديدن مستور بسي ذوق نموده بوديم .البت مجال اينكه به ايشان اعلام كنيم شخصيت

سايه ...خيلي شعاري بود و يونس روي ماه خداوند را ببوس ..خيلي الكي بي خدايي زد به سرش را

پيدا نكرديم.شايد هم نخواستيم مسافرت را به جناب نويسنده حرام كنيم و روزش را خراب.

۴. دوست دارم خيلي زود  شماره بعدي همشهري داستان در بيايد.هم به اين دليل كه كتاب آذر

با تمام حرف هايي كه پشت سرش مي زنند چسبيد ...هم اينكه خوب نيست آدم هايي

مثل بچه هاي داستان نتيجه ايده ها و كارشان را روي كيوسك نبينند.

۵.فكر كنم طولاني ترين پست اين وبلاگ همين بوده باشد.

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 23:7 |
 

تمام آنچه که در کوچه پس کوچه های این  مغز گوشتی از دیگران برای خودمان می سازیم برگرفته

از یک نگاه سطحی و کاملا ظاهر بینانه است.ما همگی حتی اگر مدعی باشیم که به سیرت انسان های

اطرافمان خیلی بیشتر از صورت آنها اهمیت می دهیم ..ساده نگر و ظاهر زده هستیم....

این  فقط مربوط به شکل بیرونی آدم ها نیست ...ما اولین حرف های دیگران برای برقراری ارتباط با آنها

 را آنقدر بزرگ و مهم جلوه می دهیم و آنقدر آن را معیار محکمی برای قضاوت را جع به آنها

 قرار می دهیم  که در ورطه "دیگر بیزاری" می افتیم و هم خودمان را آزار می دهیم هم دیگران را.

این را خیلی گفتیم و شنیدیم :"از چشمم افتاد با همان جمله اولی که گفت."

واقعا اگر یک روز بنشینیم و ادعا و عمل مان را در کنار بگذاریم چقدر خنده دار می شویم...

این هم ژست انسان دوستی گرفتن و آخی و نازی گفتن و لبخندهای به قول خودمان از ته دل زدن

...باور کنید تصنعی است ...پس با ادعایمان هم هم خوان نیست.

ما آنقدر شعورش  نداریم که برای کسانی که همیشه ادعا داریم برایمان محترم هستند یک حق ناقابل

را قائل شویم .آن هم این است که به آن ها  اجازه دهیم در کلمات و جملات بیشتر خودشان را

به ما ثابت کنند . نه اینکه ترحم کنیم  و از سر این حس ابلهانه بخواهیم  قطعه های ادعا و عمل

خوب در کنار هم جور شود ها! واقعی باشیم...واقعی ....

این راهم باور کنیم که مثل خمیر آفریده شده ایم...و خیلی راحت می توانیم به آن شکلی در بیاییم

که می خواهیم...ذاتا ظاهر بین نیستیم...این طور شدیم..مهم نیست از کی ...عوض کنیم خودمان

 هر   چه زودتر بهتر است..

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387 و ساعت 12:29 |
چه مهربان بودی...!

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در سه شنبه ششم اسفند 1387 و ساعت 21:1 |