تبليغاتX
بلند ترین صدای دنیا
خیس شد.پشت لبش را می گویم.آن هم با کمتر از نیم سی سی آب سبز تعفن آور بینی اش.

آخر میدانید؟هوا سرد بود.یک لحظه سر بینی اش سوخت.بعد انگار که هیچ مانعی نیست....مثل سیل

روان شد.طبق معمول آستینش را آورد بالا...به سنگدلی برنده بازی شاه و وزیر به هنگام

سبیل آتشین کشیدن ...محکم تر از انچه فکرش را بکنید...کشید زیر بینی اش ...آستینش را می گویم.

می خواست هیچ اثری نباشد...هیچ چیز نماند... حتما تا نوبه بعدی که دوباره سردماغ می سوخت

و سیل سبز می آمد پشت موهای کم جان پشت لبش از این خشونت همه جایش می سوخت.

تا زمستان تمام نشود همین بود.هر روز تکرار چرخه خیس شدن پشت لب آقا و آستین هایی که

دیگر یک جای تمیز برایشان باقی نمانده بود.

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 و ساعت 23:18 |
خواب که بی نهایت می زد به سرم.روز هم که تعریفی نداشت.خستگی تمام تنم بود.

سنگینی نگاه راننده نه چندان محتاط از آینه را هم بی خیال.تکیه سر به عقب و سرانجام

ربوده شدن چشم ها توسط خواب.در همین خواب و بیداری هم باید مواظب بود.تا سه می شمردم

و بعد نیم نگاهی می انداختم که ببینم کجای مسیریم.به آن دور برگردان کذایی و جوان کش رسیده ایم

یانه.

راننده فرمانش را کج می کند یانه.صدای چیک چیک راهنمای پر سروصدای ماشینش می آید یا نه.

مبادا نچرخد؟ صدایی نیاید؟مستقیم برود و دوربرگردان را بی خیال شود؟

گوش که نشوند یعنی همان رفتن از این دنیا...حتی اگر چشم ببیند.شاید چشم هایم باز بود ها!

اما گوش هایم که دیگر نمی شنید.سرعت ..فرورفتن در تاریکی ...باران ..نه خیلی زیاد و تصویر

کشیده شدن برف باکن ها روی شیشه ....گاهی هم سبقتی از ماشینی که رنگش خیلی

توی ذوق می زد. وقتی نه گوش بشنود نه چشم ببیند یعنی دیگر مرگ ...از همان کوتاه مدت هایش.

و وقتی فکر این باشد یعنی هراس از ربوده شدن و شاید کشته شدن..رویامی شود جیغ ...

فریاد...التماس ...گریه های بی امان..اشک ....دویدن...تلاش برای زنده ماندن و سلامت ماندن.

درگیر شدن و چنگ زدن به پوست و استخوان ....و وقتی پیدایت کردند ...زیر ناخن هایت آنقدر

پوست بیگانه جمع شده که تمام فریاد هایت را خلاصه می کند. همه برایت گریه می کنند.

مرگ جانسوزت را تسلیت می گویند.سنگ بزرگ را که گذاشتند روی تو..می روند و بین آن همه

مرده رهایت می کنند.آخر تو هم مرده ای دیگر...شام که زدند توی رگ ...تو فقط سایه ای می شوی

که یک روز از خانه بیرون رفتی ...اما کسی نمی داند چرا دیگر برنگشتی و وقتی برگشتی ...جنازه ات نه

خودت.جسدت بود نه خودت.سرد.....بدون حرکت...زخم خورده ....شکنجه شده...و صورتی که پهنایش را

آب غسالخانه خیس می کند...نه اشک .

بدنی که شکلات پیچ می شود ...در همان پارچه هایی که مادر بزرگ ها وقتی از مکه می آیند ..

می گویند یکی از آن ها را برای خودشان آورده اند.چیک ..چیک ...چیک ...چیک..صدای ریخته شدن

اشک های بازماندگان است یا آب سرد غسالخانه ....و بعد یک تکان که می اندازدت به چپ.

گذاشتنت توی قبر و بعد به پهلو چرخاندنت ...وصورتت افتاد روی خاک ...خاک نرم.

و حالا  شروع همان ماجراها که روزهای نوجوانی ...در سیاحت غرب و شرق آنقدر می خواندی

که از بر بشوی و زنگ های ورزش برای بچه های دیگر تعریف کنی و خواب آن شبشان را حرام.

باید منتظر بمانی تا صدای نکیر و منکر بیاید ....و شروع کنی به جواب دادن.

":بخشید ...شما بالا پیاده می شین یا از پایین بریم؟ اگر از پایین می رین از بلوار نیلوفر بریم بهتره ها!

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

کودکی های من والهه ....مدیون این آدم است....و حسنی قصه هایش...

منوچهر احترامی ...درگذشت.

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 و ساعت 11:25 |
امشب این جشنواره رفتن هایمان تمام شد...زیر باران برگشتن ها ...توی ایستگاه بی آرتی به

 آنچه در فیلم ها گذشته فکر کردن ها و دست اخر به نقد و تفسیر مسافرهایی که اتفاقا همراه تو

در همان سالن سینما نشسته بودند گوش دادن.......

هفت شب دیدن تمام آنچه در مغز این طلایه داران عرصه هنر می گذرد را تماشا کردن ...هم لذت بخش

بود هم به یادماندنی....

سکانس آخر حیران و لحظه ای که باران کوثری در نقش ماهی ..نوزادش را به شیشه چسباند تا

پدر افغانی اش اورا ببوسد و ببوید و ببیند و آن حرکت به یاد ماندنی معصومه (مانیای خودمان)که

دستش را چسباند روی لب هایش و تکیه اش به صندلی بیشتر شد  چقدر حرف داشت آن موقع.

و قاعدتا تنها کسی که در آن تاریکی

عکس العمل او را می توانست ببیند ...من بغل دستی اش بودم و بس.

حالا بگذریم از اینکه اشک خودم هم درآمد  و بی مزگی تمام فیلم انگار با همین صحنه رنگ باخت

برایمان.

هر شب تنهایی که که دیگر هیچی....آن همه اشک و احساس بهداد فیلم صدر عاملی لحظه خواندن

اذن دخول و ماجرای طوطی و لیلا حاتمی ...و بی جنبه بازی ها من و معصوم که کلید این یک فقره

ماجرا را فقط بچه های اکیپ پنج گیلاس می فهمند.

امشب هم که بیضایی با فیلم نه چندان منتقد پسندش گفت سینمایی که سال ها ...حداقل من

فکر می کردم برای هر که زهر باشد برای او عسل است ...زهر است و نا خرسندی و زیر آب زنی و

بندگی پول و هر کی از راه برسد...تمام جانش را فراگرفته ....و البته یک صحنه از سینمای دیزی

که فکر می کردیم مختص کیمیایی است را هم گنجانده بود جایی که اصلا فکر ش را نمی کردیم...

اختتامیه هم که تمام شود....تمام این دنگ و فنگ های جشنواره ای و درفش و پرچم های سیمرغی

برداشته می شوند و سینماها می شوند همان سالن های پر از خالی قبلی ...

مگر اینکه برسد از راه ....فیلمی ...

(واقعا فیلمی از راه برسد لطفا.... که بشود نگاهش کرد)

 

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت 20:48 |
اوایل کامنت دونی ام را دوست نداشتم ...چون شاید زیادی خصوصی می نوشتم...چرت و پرت می گفتم

 و دوست داشتم فقط خودم بخوانم ......

آسمان می گرفت من عاشقانه می نوشتم...زمین می لرزید من شاعرانه می نوشتم....

دوستم می مرد..من دلسوزانه می نوشتم...گاهی هم یک نفر به زندان می افتاد من معترضانه می

نوشتم...

شاید هم گاهی ..نوبت زنی در صف شیر رعایت نمی شد و من فمنیستی می نوشتم..

یاد فروغ می کردم...."تا به کی در حرم شهوت مرد ...مایه عشرت و لذت بودن"

الان آنقدر آدم های دیده و ندیده این کامنت دونی فریادی برایم عزیز شده اند که انگار نه انگار ..آن اوایل

به رسم مهمان کشی می گفتم کامنت دونی مهم نیست....

بحث ها و جدل هایشان آنقدر صمیمی هست که فکر کنیم فاصله ای نیست و وبلاگ هایمان همان میز

گردهای کج و کله دانشکده درب و داغانمان است.

اسم های مستعار این دنیای مجازی مهم شدند  و حالا وقتی کامنتی خوانده می شود انگار موج و مانیا

و مدیکو ...علی و سنا و مهر باران ..فردای عزیز که با کامنت هایش ذوق زده ام می کند...

شکلات سر شلوغ که معلوم نیست کجا رفته و حوری ناز خوبم که همیشه غیرتم را یادم می آورد

.....نفیسه بامعرفت که وبلاگ نمی زند تا زمانی که ما موهایمان را از دستش بکنیم و تمام اسم هایی

که نوشته می شوند و می شوند هویت آدم ها ....خودشان یک شخصیت مستقلند ...آدم هایی جدای

از آنچه که هستند.

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 8:6 |
من فقط می خوام تاسف بخورم....

 

چند روز پیش یکی از دانشجویان دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران خودکشی کرد.

و اما جواب وزارت خانه که تنه زده به نوانخانه جان گریگل:" آمار خودکشی دانشجویان بالا رفته.

این  مسائل رسانه ای نشود."

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 و ساعت 16:15 |
پیچ و تاب این خیابان های خیس...

لحظه ریزش که تنها نیست....

رنگ پررنگ زمین و شیشه های مات و مه دود....

این همه باران خدایا...در کنار لرزش قلبی که گرمایش شده سردی....

این همه باران خدایا .....در کنار یک خروج عاجلانه زیر رگبار صدای یک رفیق ."زودتر ..زودتر .."

این همه باران خدایا در کنار هُرم گرمای چه کوچک کافه ای ....

این همه باران خدایا ...مثل بیداد است ...بیداد کرامت ها و الطافت که می ریزی و ما ..

مشغول و ناشکریم

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 9:39 |
لغتی هست به اسم قربیله ...نمی دانم املای درستش این است یا جور دیگری نوشته می شود..فقط

اینکه می گذارندش بعد از عشوه که اولی کارساز در بیاید...یعنی عشوه اثر کند.

این خدعه کبیره در یک سری موقعیت های حساس راه نجات جمعیت نسوان می شود.

 .زمانی که ماشین گیر نمی یاد.

.زمانی که نمره می خواهند....(دور از جون سر زنندگان به این وبلاگ )زمانی که خبر نگارند و قرار

 است از قاضی و بازپرس و پلیس و متهم و مجرم خبر بیرون بکشند و گاهی هم سر جلسه امتحان برای

آبدارچی و دربان و مسولین خدماتی دانشکده که از بخت بد یا خوب آنها امروز مراقب بوده اند و دست

متقلب خانم ها را خوانده اند.

چنان سیاهی چشمی در آن حلقه می چرخانند که عنقریب است چشمه چپ بماند و تمام آینده و

سرنوشت این دختر خانم های متقلب به خاطر راضی کردن آقایان مراقب و ندید گرفتن شتر تقلب این

جماعت به باد فنا سپرده شود.

سرو گردنی که این ها تکان می دادند انگار راهروی دانشکده باشگاه پرورش عضلات گردن است.

حالا از خلاصه این ژانگولر ها که بگذریم این همه تلاش برای انجام این صعب الحرکات را اگر برای

برگه های امتحان کرده بودند همگی بیست می شدند.یکی دو نمره که این همه زحمت نمی طلبد.

--------------------------------------------------------

بعد از تحریر:قصد زیر سوال بردن هیچ کدام از اقشاری را که بالا اسم بردم ندارم..همه چیز ۵۰ /۵۰

...

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت 9:23 |