خواب که بی نهایت می زد به سرم.روز هم که تعریفی نداشت.خستگی تمام تنم بود.
سنگینی نگاه راننده نه چندان محتاط از آینه را هم بی خیال.تکیه سر به عقب و سرانجام
ربوده شدن چشم ها توسط خواب.در همین خواب و بیداری هم باید مواظب بود.تا سه می شمردم
و بعد نیم نگاهی می انداختم که ببینم کجای مسیریم.به آن دور برگردان کذایی و جوان کش رسیده ایم
یانه.
راننده فرمانش را کج می کند یانه.صدای چیک چیک راهنمای پر سروصدای ماشینش می آید یا نه.
مبادا نچرخد؟ صدایی نیاید؟مستقیم برود و دوربرگردان را بی خیال شود؟
گوش که نشوند یعنی همان رفتن از این دنیا...حتی اگر چشم ببیند.شاید چشم هایم باز بود ها!
اما گوش هایم که دیگر نمی شنید.سرعت ..فرورفتن در تاریکی ...باران ..نه خیلی زیاد و تصویر
کشیده شدن برف باکن ها روی شیشه ....گاهی هم سبقتی از ماشینی که رنگش خیلی
توی ذوق می زد. وقتی نه گوش بشنود نه چشم ببیند یعنی دیگر مرگ ...از همان کوتاه مدت هایش.
و وقتی فکر این باشد یعنی هراس از ربوده شدن و شاید کشته شدن..رویامی شود جیغ ...
فریاد...التماس ...گریه های بی امان..اشک ....دویدن...تلاش برای زنده ماندن و سلامت ماندن.
درگیر شدن و چنگ زدن به پوست و استخوان ....و وقتی پیدایت کردند ...زیر ناخن هایت آنقدر
پوست بیگانه جمع شده که تمام فریاد هایت را خلاصه می کند. همه برایت گریه می کنند.
مرگ جانسوزت را تسلیت می گویند.سنگ بزرگ را که گذاشتند روی تو..می روند و بین آن همه
مرده رهایت می کنند.آخر تو هم مرده ای دیگر...شام که زدند توی رگ ...تو فقط سایه ای می شوی
که یک روز از خانه بیرون رفتی ...اما کسی نمی داند چرا دیگر برنگشتی و وقتی برگشتی ...جنازه ات نه
خودت.جسدت بود نه خودت.سرد.....بدون حرکت...زخم خورده ....شکنجه شده...و صورتی که پهنایش را
آب غسالخانه خیس می کند...نه اشک .
بدنی که شکلات پیچ می شود ...در همان پارچه هایی که مادر بزرگ ها وقتی از مکه می آیند ..
می گویند یکی از آن ها را برای خودشان آورده اند.چیک ..چیک ...چیک ...چیک..صدای ریخته شدن
اشک های بازماندگان است یا آب سرد غسالخانه ....و بعد یک تکان که می اندازدت به چپ.
گذاشتنت توی قبر و بعد به پهلو چرخاندنت ...وصورتت افتاد روی خاک ...خاک نرم.
و حالا شروع همان ماجراها که روزهای نوجوانی ...در سیاحت غرب و شرق آنقدر می خواندی
که از بر بشوی و زنگ های ورزش برای بچه های دیگر تعریف کنی و خواب آن شبشان را حرام.
باید منتظر بمانی تا صدای نکیر و منکر بیاید ....و شروع کنی به جواب دادن.
":بخشید ...شما بالا پیاده می شین یا از پایین بریم؟ اگر از پایین می رین از بلوار نیلوفر بریم بهتره ها!
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
کودکی های من والهه ....مدیون این آدم است....و حسنی قصه هایش...
منوچهر احترامی ...درگذشت.
+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 و ساعت
11:25 |