تبليغاتX
بلند ترین صدای دنیا
ما تمام فرياد هايمان توست...

تمام بلند شدن هايمان به اسم توست ...و بعد منت هاي انتهايش ....كه من علي از دهانم نمي افتد

و ....

سخت است شبيه تو شدن ..اما ما حتي ...تلاش هم نمي كنيم ....ما فقط اسم تو را ....گوشه دهانمان

 دوخته ايم ....آن را ...براي خداحافظي هايمان هم ...براي مريضي هايمان هم ...براي تمام غم ها  و

ناراحتي هايمان هم ..و براي وقت يتيمي ... ..به زبان مي آوريم و بعد كلي ادعا ......كاش تورا همانطور

كه هستي مي ديديم..

 

فاصله بين ما ....زياد است و ما ...به تمام آنچه تو بودي فقط به اسمت بسنده كرده ايم ...

و چقدر شبيه تو شدن سخت است...وقتي براي فقط نان و نمك خوردن مثل تو ....فشار خون و ضعف

بدني مان را بهانه مي كنيم.....و براي انداختن يك سكه كوچك و ناقابل ..در حلقه چشم يك مسكين...به

 اندازه موهاي سرمان...دوربين و خبرنگار رديف مي كنيم....

 

كاش ما گمنامي را از تو ياد مي گرفتيم......اينكه در تاريكي هم مي شود علي بود......و در جنگ هم

مي شود .....عالم و عادل بود...و در بيداري هم مي شود...خواب ديد ..و در خواب هم مي شود...عبادت

كرد..و با لبخند هم مي شود محبت كرد.....كاش ...كاش ....همه اين هارا ياد مي گرفتيم....

و اين "ع" و "ل" و "ي" را واقعا در گوشه ذهنمان ...در كنار دلمان ...و درعمق چشم هايمان ..حكاكي

مي كرديم.....كاش مي شد.

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 و ساعت 11:29 |
کتاب را کامل می خوانم.به همان اندازه که پشت چراغ قرمز ماندم خواندنش وقت گرفت.

 .هر داستان که تمام می شد و آن یکی شروع ....بیشتر به صرافت

می افتادم بنویسم راجع به این کتاب و حرف بزنم راجع به آن.

کتاب یا بهتر بگویم کتاب کوچولویی را می گویم به اسم "سلام..خانم مرجان خانم"که جناب موسوی

 

نامی نوشته اند و در برگیرنده چند داستان اجتماعی است.داستان آدم هایی که برای ساختن زندگی

شان ..سازه هایی را جمع کرده اند که نتیجه ای بدهد اما برعکس اتفاق می افتد.آدم هایی که

توقع   چنین  پیش آمدی رانداشته اند اما پیش می آید.شخصیت هایی که خیلی معمولی اند و شاید

 نکته در همین است که این آدم ها خیلی معمولی اند و تمام خیط شدن ها و یا زیر آبی رفتن هایشان

مثل خود ماست یا تمام سهل انگاری ها و باید و نباید ها و توجیهاتشان مثل همان گند هایی است که

 هر روز خودمان می زنیم.

سوژه و محتوای تمام داستان  ها آنقدر پیش پا افتاده و دم دست است که شاید خیلی ها فکر می کردند

ارزش داستان شدن ندارد اما همین موج بی توجهی به این سوژه ها باعث می شود که "سلام خانم

مرجان خانم"به عنوان یک کار تازه از نویسنده ای نه چندان سرشناس ..بتواند حرفی برای گفتن 

 داشته باشد.و آنقدر این نگاه تیز نویسنده موفق بوده که مخاطب سردرگم ایرانی

 را برای لحظه هایی هرچند خیلی کوتاه  یاد آنچه بیندازد که به آن بسیار بی توجه بوده.هر چند تلاش

اغراق گونه نویسنده برای اینکه بعضی شخصیت ها درس عبرتی باشد برای دیگران و منحصر کردن نگاه

انتقادی اش به بعضی مقوله های خاص مثل رابطه منشی و مدیر در یک شرکت یا تکثر در روابط بین

دوجنس (در داستان های سلام خانم مرجان خانم...دست به دست...چه کسی بادکنک رییس را باد

خواهد کرد؟...و دفترچه تلفن )نقاط ضعف و مایه یک نواختی داستان ها می شود اما در کل این کتاب

کوچک ارزش خواندن را دارد...حتی پشت چراغ قرمز.

 

 یکی از داستان ها را

در کتاب نیوز بخوانید

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 و ساعت 21:19 |
امشب نه اجتماعی نوشتنم می آید نه عشقی نوشتنم...نمی دانم چرا برمی گردم به خانه ..یاد آن

طوطی پر سروصدای برزیلی می افتم که همین ۳ ماه پیش دوست داشتم گربه بخوردش و از دست جیغ

 هایش رها شوم.امشب حوصله ندارم برای مادر یکی از هم مدرسه ای های خواهرم غصه بخورم...که

 کتلت نان خشک را شور می کند تا بچه هایش  سیر شوند.امشب حوصله ندارم از اوضاع بلبشوی

مطبوعات بنویسم که قصه هفتاد من کاغذ است و همه چیز هست جز مطبوعات

.امشب درباره حرف های استادم هم نمی خواهم بنویسم

.همان که آب پاکی را ریخت روی دستم.بالاخره من هم یک زمانی حل می شوم

 در این سیستم مضحک دروغ گفتن های پشت سرهم و آدم موسسه های عجیب و غریب

شدن.می دانی دلم می خواهد گاهی خوشنویسی کنم .البته با این پای دستخطی که من

دارم .همانی هم که پیر رار سال یاد گرفتم یادم رفته .اینقدر تمرین نکردم دست هایم خشک شده.

مثل اینکه فقط حوصله جمشید را دارم .

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬۲

 

می آمدی به استقبالم گاهی ......نه یک شب.. نه دو شب ...هر شب می آمدی .....

 

 

این نه شعار بود....نه دروغ و دورویی ....آخر تو انسان نبودی که بد ذاتی کنی.....

انسان نبودی که دروغ بگویی ....

.الان قفست خالی است...بعد از مرگ دلخراشت کسی دلش نمی آید دیگر حیوان بخرد.....

 

مرگ بر نیوکاسل که جمشید را از ما جدا کرد..

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬۲

پ.ن:این نه طنز ..نه تراژدی ....هرچی دوست دارین اسمشو  بگذارین....

 

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 19:20 |