تبليغاتX
بلند ترین صدای دنیا
دوست داری فکر کنیم به جز من و تو هیچ کس تو  این دنیا نیست؟

فقط من و تو هستیم ...بعد من بهت می گم اونطور که تو فکر می کنی تمام آدمای این دنیا بد نیستن...

 

به خدا هستن کسایی که تو بهشون امیدوار بمونی ....بعد با هر بدی که میبینی تو دلت نگی ..خدایا

یعنی بنده خوبی هم تو این دنیا مونده؟

گاهی فکر می کنی ...آخه خدا دنیا رو واسه چی نگه داشته ؟....

بعد به خودت میگی ...ببند اون دهنو بابا!خدا بهتر می دونه یا تو؟

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

پ.ن:قابل توجه اعضای گروه ما پنچ تا گیلاسیم ...این پست هیچ ربطی به سوژه گزارشم نداره.

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 و ساعت 19:57 |
از همشون بدم می یاد............

 

دیگه هیچ حرفی نمی زنم...هیچی !

فکر کنم ...ارزششو نداشت...

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 و ساعت 18:15 |
اول از یک کامنت نا آشنا شروع می شود...

 

(من ) کسی به اسم من برایم کامنت می گذارد و نشانی می دهد که مشق های عربی ات چه شد؟

بعدهم پست من راجع به آن مصاحبه کذایی را می خواند و می گوید :در ضمن خوب نیست آدم اینقدر

فیلم بازی کنه!! دقیقا از همینه روزنامه نگاریه که بدم میاد!

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬۲

۵ شنبه همین هفته است که این من مجهول الهویه را بازشناسی می کنم!نفیسه معصوم که به اندازه

 دوری روز های اول شهرنگار الان به او نزدیکم...می گوید:این همه دروغ و اغراق .!غیر قابل تحمل

شده و می خواهم بگذارم کنار.!

 

دروغ و اغراق..!صدای زنگ دارش می پیچد توی گوشم..!شاید توجه نکرده بودم شغلی که برایش جان

می دهم به این چیز ها هم آلوده باشد....یک لحظه در حال خودم نیستم ..می گویم :آره !دروغ و

اغراق..!

راست می گفت و من چیزی برای دفاع نداشتم .شاید تا حدودی دل پر دردی هم داشتم ....من هم حرف

زدم و گفتم از محیط خاله زنکی کار و همه چرت و پرت هایی که از سر موقع در آوردن نشریه برای ملت

 مهم تر

 می شود.از کنکاش در زندگی دیگران و چشم های پرسش گر که تا نفهمند چقدر حقوق می گیری و از

 کی آمدی آرامش پیدا نمی کنند..هرچند با تردید سوال می پرسند چون ناسلامتی چند روزی بیشتر

نیست که همکارشان شدی و بالاخره بهتر است مراعات کنند دیگر!

 

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

شاید رویم نمی شد امروز....  با بلندترین صدایی که حداقل از خودم توقع دارم ....سرش

فریادبکشم و بگویم بمان!هر جا می خواهی باش !خانه به خانه ...زن روز ..جوان ..سرنخ ...هر جا که می

 خواهی باش !اما باش....با یک ستون ...با دو خط....با صد کلمه ......

من فریاد نزدم اما مطمئنم ...چیزی در درونش بود که زودتر از من به او گفته بود....این سیم اتصال با

دنیای به این قشنگی را به همین راحتی ها پاره نکند و نیندازد دور...حتما برای همین  امروز در جلسه

 کانون شرکت کرد....با اشتیاق درباره کار مناسبتی و علاقه اش به آن حرف زد و آخر سر در جواب من

گفت:نه ...کامل رهایش نمی کنم.

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

 

 

 

 

 

 

 

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 و ساعت 23:19 |
 

جای شما خالی ُ۵شنبه رفتیم برای مصاحبه با مدیر عامل و مدیر اجرایی یک

موسسه ای که اتفاقا زیاد هم از ما خوششان نمی آمد و متمایل به مصاحبه

نبودند.بنده که به شیوه اجداد عزیزم مصاحبه ضبط میکنم ُبه موسسه رسیدم و دیدم

ای دل غافل .باطری یادم رفته و کاست هایی هم که همراهم است متعلق به خواهر

 گرام .سارا است که به محض پاک شدن محتویات نوار ..خون بنده را حلال اعلام

میکند.

به هر زحمتی بود خطر مواجه با انفجار اتمی به نام سارا را به جان خریدم و باطری

هم از کندو کاو دقیق در اقصی نقاط کیفم یافتم .رفتیم بالا و منتظر حضرت مدیر عامل

 که تشریف فرما شوند و ما به پایشان بلند شویم اما از قرار معلوم ایشان نیامده اند و

 باید با معاونت این جا صحبت کنیم.

من که فکر می کردم معاونت مدیر باید سن وسالی به هم زده باشند و ریشی سفید

کرده باشند به پسر بچه فنچولی که روبه رویم  بود با تغیر نگاه کردم و امرانه

گفتم :برید بگید خانم کوهیار اومدند برای مصاحبه از طرف مجله ....

پسر کوچولو که بی شباهت به امید آهنگر در عنفوان جوانی نبود گفت :بفرمایید خانم

کوهیار.

بنده سرتا پا تعجب  ازشنیدن صدای این پسر بچه دو شاخ به چه گندگی روی سرم

 سبز شد.باورم نمی شد این صدا از حنجره این آقا بیرون آمده باشد.همان صدایی که

 پشت تلفن شنیده بودم و با اصرار از او قرار مصاحبه گرفته بودم.همان صدایی که در

طول این هفته برای صاحبش ریش های سفید بلند و موهای ریخته تصور کرده بودم.

 

به هر زحمتی که بود بر تعجبم فائق آمدم  و بارفتن ما به داخل اتاق این پسر کوچولو

همه چیز تحت کنترل من درآمد.مصاحبه را تا سوال های آخر به شیوه ای که خودم

می خواستم پیش بردم تا سوالی که جناب فنچول در پاسخ گفت:آخه چرا؟

این آخه چرا در اکیپ دانشگاهی ما یک خاطره خاص را زنده می کند که مربوط به

یکی از بچه هاست و از آنجایی که در دنیای نت آبرویی ندارد ذکر نامش از ارزش های

انقلابی او نمی کاهد.موج عزیزم که اخه چرا گفتن هایش هم مثل موج پر تلاطم است

 و به جای الف چرا ...حرف (و) را تلفظ می کند و ما هم ادایش را در می آوریم و

میخندیم و او هم جنبه به خرج داده همراه ما می خندد.

جناب فنچول که از چشمان پر اشک بنده که به دلیل نگه داشتن خنده ام خیس و آب

 چلغون شده بود ..کلی تعجب نموده بود گفت این حرف من ناراحت کننده بود؟

 

بنده هم که در نقش بازی کردن استادم خودم را به راه دیگری زده و گفتم نه ...بنده

یک مقدار گلویم می سوزد (دروغ نگفتم واقعا اون موقع گلوم هم می سوخت)

 

تا پایان مصاحبه همه چیز خوب پیش رفت.تا تلفن جناب مدیر اجرایی زنگ خورد و

فهمیدیم که مدیر عامل افتخار داده و حاضر به مصاحبه هستند.

وسایل را جمع نموده به طبقه بالا رفتیم.اما کانه به قتل گاه پا گذاشتیم.منشی جناب

 مدیر عامل به محض دیدن بنده انگار جنی یا دیوی یا خفاش شبی دیده باشداز جا

جست و گفت :جناب .....وقت ندارند با ید سریع برن جایی.زیاد طول نکشه.گفتم :بله

 حواسم هست ولی در دلم فرمودم کور خوندی !هرچی بخوام می پرسم.

اتاق مدیر عامل تمام سنگ و سفیدو تمیز بود.اما بوی شدید الکل می داد و من مانده

بودم اینجا آمپول زنی کرده اندیا سنگ هارا با الکل و مواد شوینده مشکوک شستهاند.

جناب مدیر عامل یک نگاه عاقل اندر سفیه به من عاقل کرد و با بی حوصلگی جواب

سلاممان راداد.من نشستم در نزدیک ترین صندلی و واکمنی که از جد بزرگم ارث

 رسیده را روشن کردو  اولین سوال را پرسیدم.مدیر عامل کمی با تعلل و البته با

جدیت تمام شروع به صحبت کرد.کمی که از مصاحبه گذشت احساس کردم واکمن

گرام ما را سر کار گذاشته در سکون کامل به سر می برد و چیزی ضبط نمی کند

 

خوب این طور مواقع بهتر است در مصاحبه از روش دور استفاده کرد.وقتی مدیر عامل

تمام حرف هایش را زدو من هم انگشت در حلق واکمن انداختم و

درستش کردم ...گفتم:اما من قانع نشدم.

 

مدیر عامل یکه خورد و گفت :آخه چرا؟(و باز هم زنده شدن همان خاطره قبلی)

لبخندی زدم و گفتم :خوب این که فرمودید اصلا منطقی نیست!

خوشبختانه مدیر عامل اهل کنکاش نبود.لبخند اطمینان بخش این جانب هم به او

فهماند که من نه جاسوسم نه ضد منافع موسسه (البته اشتباه فهماند و هدف ما از

 

 این مصاحبه تیشه به ریشه این موسسه زدن بود) .مدیر دوباره شروع کرد."انقدر که

 

حافظه ام یاری می کرد و به نظر خودم از دور اول صحبت هایش داده های بیشتری به

 ما داد. بعد هم آن آدم اخموی اول مصاحبه چند وعده توپ  و درست درمان برای راه

انداختن بعضی کارهای نیمه تمام داد.باورم نمی شد بخندد ...اما این کار را کرد.یک

لحظه دلم برایش سوخت برای او و تمام کسانی که قرار است در زندگی حرفه ای ام

از انها مصاحبه بگیرم...آنها به چه فکر می کنند و ما روزنامه نگار هابه چه !

مصاحبه که تمام شد..جناب مدیر بدرقه شایانی فرمودند و مارا به خدا سپردند.ما هم

ایشان را به خدا سپردیم .از پله های موسسه پایین امدیم و رفتیم پی کارمان.

 

 

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در جمعه هفدهم آبان 1387 و ساعت 18:4 |
 

 

این مد شده....دیگر  کسی دغدغه کامنت دونی اش را ندارد....مهم نیست چقدر

آدم بیکار مثل خودش نظر میدهند...شاید هم واقعادیگران را لایق ارزش خوانده شدن

نمی بیند...

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت 23:59 |
صدای کلنگ از توی گوشم می دود و مغزم را سوراخ می کند.آمده ام برای تولد بابا

گل بخرم و حالا ..در کمال ناباوری گل فروشی محبوب من خراب شده و من مانده ام.

این عمله بنا ها اینجا چه کار میکنند؟

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

حکیمه امروز همراهم نیست.روی صندلی جلوی تاکسی نشسته ام و به حرف های

صد من یه غاز این ها گوش میکنم

گرانی و دغدغه نان و برنج و گوشت و کوفت و زهرمار....بحث بالا می گیرد.همه نظر

می دهند راننده نگاهی به من میکند:خانم شما هم یه چیزی بگید؟دانشجو هستید

دیگه؟

من به آینه نگاه میکنم .تاکسی ساکت می شود.من خفقان گرفتم و چیزی نگفتم

رسیدیم آزادی و تا آن موقع همه سکوت کردند.حتما فهمیدن من دلم پر است.منتظر

بودند گریه کنم که نکردم.در کمال ناباوری هیچ کس هیچ حرفی نزد.رسییدیم

آزادی.کرایه را دادم و پیاده شدم.

 

 

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬۲

مامان می زنگد کجا موندی ؟شب شد.تاریک شد.دیر شد.خطرناک شد.

خب به مادر نگران هم که نمی شود همه چیز را گفت.پرسه زدن تو کوچه های

شوش و مولوی و دنبال عتیقه فروش و قاچاقچی دویدن قرار های مخفیانه گذاشتن

.بابا دیشب می گفت:هیچ دختر ی تنها اونجا نمیره .خطرناکه .

خوب در ذهن بابا جانم من هم همان دختری هستم که تنها آنجا نمی رود.

خیالم راحت است از بابت ذهن های اهالی خانه .

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬۲۲

مگر آدم سلیم اینقدر خودش را مشغول میکند.آدم باش دیگه بچه <

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در جمعه دهم آبان 1387 و ساعت 16:5 |
خواستم فقط اعلام وجود کنم ...دیدین به سال نکشید
+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 21:15 |