جای شما خالی ُ۵شنبه رفتیم برای مصاحبه با مدیر عامل و مدیر اجرایی یک
موسسه ای که اتفاقا زیاد هم از ما خوششان نمی آمد و متمایل به مصاحبه
نبودند.بنده که به شیوه اجداد عزیزم مصاحبه ضبط میکنم ُبه موسسه رسیدم و دیدم
ای دل غافل .باطری یادم رفته و کاست هایی هم که همراهم است متعلق به خواهر
گرام .سارا است که به محض پاک شدن محتویات نوار ..خون بنده را حلال اعلام
میکند.
به هر زحمتی بود خطر مواجه با انفجار اتمی به نام سارا را به جان خریدم و باطری
هم از کندو کاو دقیق در اقصی نقاط کیفم یافتم .رفتیم بالا و منتظر حضرت مدیر عامل
که تشریف فرما شوند و ما به پایشان بلند شویم اما از قرار معلوم ایشان نیامده اند و
باید با معاونت این جا صحبت کنیم.
من که فکر می کردم معاونت مدیر باید سن وسالی به هم زده باشند و ریشی سفید
کرده باشند به پسر بچه فنچولی که روبه رویم بود با تغیر نگاه کردم و امرانه
گفتم :برید بگید خانم کوهیار اومدند برای مصاحبه از طرف مجله ....
پسر کوچولو که بی شباهت به امید آهنگر در عنفوان جوانی نبود گفت :بفرمایید خانم
کوهیار.
بنده سرتا پا تعجب ازشنیدن صدای این پسر بچه دو شاخ به چه گندگی روی سرم
سبز شد.باورم نمی شد این صدا از حنجره این آقا بیرون آمده باشد.همان صدایی که
پشت تلفن شنیده بودم و با اصرار از او قرار مصاحبه گرفته بودم.همان صدایی که در
طول این هفته برای صاحبش ریش های سفید بلند و موهای ریخته تصور کرده بودم.
به هر زحمتی که بود بر تعجبم فائق آمدم و بارفتن ما به داخل اتاق این پسر کوچولو
همه چیز تحت کنترل من درآمد.مصاحبه را تا سوال های آخر به شیوه ای که خودم
می خواستم پیش بردم تا سوالی که جناب فنچول در پاسخ گفت:آخه چرا؟
این آخه چرا در اکیپ دانشگاهی ما یک خاطره خاص را زنده می کند که مربوط به
یکی از بچه هاست و از آنجایی که در دنیای نت آبرویی ندارد ذکر نامش از ارزش های
انقلابی او نمی کاهد.موج عزیزم که اخه چرا گفتن هایش هم مثل موج پر تلاطم است
و به جای الف چرا ...حرف (و) را تلفظ می کند و ما هم ادایش را در می آوریم و
میخندیم و او هم جنبه به خرج داده همراه ما می خندد.
جناب فنچول که از چشمان پر اشک بنده که به دلیل نگه داشتن خنده ام خیس و آب
چلغون شده بود ..کلی تعجب نموده بود گفت این حرف من ناراحت کننده بود؟
بنده هم که در نقش بازی کردن استادم خودم را به راه دیگری زده و گفتم نه ...بنده
یک مقدار گلویم می سوزد (دروغ نگفتم واقعا اون موقع گلوم هم می سوخت)
تا پایان مصاحبه همه چیز خوب پیش رفت.تا تلفن جناب مدیر اجرایی زنگ خورد و
فهمیدیم که مدیر عامل افتخار داده و حاضر به مصاحبه هستند.
وسایل را جمع نموده به طبقه بالا رفتیم.اما کانه به قتل گاه پا گذاشتیم.منشی جناب
مدیر عامل به محض دیدن بنده انگار جنی یا دیوی یا خفاش شبی دیده باشداز جا
جست و گفت :جناب .....وقت ندارند با ید سریع برن جایی.زیاد طول نکشه.گفتم :بله
حواسم هست ولی در دلم فرمودم کور خوندی !هرچی بخوام می پرسم.
اتاق مدیر عامل تمام سنگ و سفیدو تمیز بود.اما بوی شدید الکل می داد و من مانده
بودم اینجا آمپول زنی کرده اندیا سنگ هارا با الکل و مواد شوینده مشکوک شستهاند.
جناب مدیر عامل یک نگاه عاقل اندر سفیه به من عاقل کرد و با بی حوصلگی جواب
سلاممان راداد.من نشستم در نزدیک ترین صندلی و واکمنی که از جد بزرگم ارث
رسیده را روشن کردو اولین سوال را پرسیدم.مدیر عامل کمی با تعلل و البته با
جدیت تمام شروع به صحبت کرد.کمی که از مصاحبه گذشت احساس کردم واکمن
گرام ما را سر کار گذاشته در سکون کامل به سر می برد و چیزی ضبط نمی کند
خوب این طور مواقع بهتر است در مصاحبه از روش دور استفاده کرد.وقتی مدیر عامل
تمام حرف هایش را زدو من هم انگشت در حلق واکمن انداختم و
درستش کردم ...گفتم:اما من قانع نشدم.
مدیر عامل یکه خورد و گفت :آخه چرا؟(و باز هم زنده شدن همان خاطره قبلی)
لبخندی زدم و گفتم :خوب این که فرمودید اصلا منطقی نیست!
خوشبختانه مدیر عامل اهل کنکاش نبود.لبخند اطمینان بخش این جانب هم به او
فهماند که من نه جاسوسم نه ضد منافع موسسه (البته اشتباه فهماند و هدف ما از
این مصاحبه تیشه به ریشه این موسسه زدن بود) .مدیر دوباره شروع کرد."انقدر که
حافظه ام یاری می کرد و به نظر خودم از دور اول صحبت هایش داده های بیشتری به
ما داد. بعد هم آن آدم اخموی اول مصاحبه چند وعده توپ و درست درمان برای راه
انداختن بعضی کارهای نیمه تمام داد.باورم نمی شد بخندد ...اما این کار را کرد.یک
لحظه دلم برایش سوخت برای او و تمام کسانی که قرار است در زندگی حرفه ای ام
از انها مصاحبه بگیرم...آنها به چه فکر می کنند و ما روزنامه نگار هابه چه !
مصاحبه که تمام شد..جناب مدیر بدرقه شایانی فرمودند و مارا به خدا سپردند.ما هم
ایشان را به خدا سپردیم .از پله های موسسه پایین امدیم و رفتیم پی کارمان.