تبليغاتX
بلند ترین صدای دنیا
ما در مقابل تصادف ابلهانه ترین واکنش ممکن را داریم .....حتی اگر در تاکسی باشیم میگوییم :آقا

نگهدار ببینیم چه خبر شده؟ بعد هم بساط چیپس و تخمه یا اگر خیلی وجدان داشته باشیم نچ نچی

میکنیم و یه خدا رحمتش کند می فرستیم که اصلا معلوم نیست به بالا می رسد یانه .

ما شلوغش میکنیم که طرف مرده .راهبندان راه میاندازیم و اگر حتی طرف زنده هم باشد ما

میکشیمش .کمک که نمیکنیم هیچ .به کمک کننده ها هم اجازه نمیدهیم .راستی بهتر است ما کمک

نکنیم مثل همین تصادف چند وقت پیش که جناق سینه یک بنده خدای مصدومی را موقع تنفس

مصنوعی شکستن و جراحاتش از تصادف بیشتر شد.

راستی که تصادف روی اعصاب آدم است.مخصوصا اگر دیگران بمیرند و راننده زنده بماند ان وقت است که

واویلا .عذاب وجدان از آن همه سرعت احمقانه مگر راحتت میگذارد.بیخیال ...؟

نه .امکان ندارد.طرف مادر و پدر و بچه خودش رابه کشتن داده و خودش وزنش زنده مانده اند.چطور تا آخر

 عمر در صورت همسرش نگاه کندو بگوید:سلام من همانی هستم که تابستان ۸۷ بچه مان را کشتم...

در مورد تصادف ما همه ابلهانه رفتار میکنیم .چه آنکسی که مصدوم است چه آنکسی که صدمه زننده.

آخر کدام مصدومی پا میشود با سر و کله خونی می دود این طرف آن طرف .بابا بشین تا کمک برسد

دیگر.هرچند با این وضع ترافیک شاید کار عاقلانه این است که مصدوم خودش خودش را نجات دهد.

تصادف بد جوری روی اعصابم است.دوست ندارم ملت از تصادف بمیرند.خیلی ناگهانی است.خیلی

خیلی تصادفی .

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 و ساعت 9:44 |
اول باید ساده بنویسی ....روان و راحت ...مخاطب که کلنگ و تیشه همراهش نیست بزند تو سر نوشته

های تو ..بعد بفهمد چه میگویی..مخاطب را با چنگک بکش طرف خودت ..مخاطب را بگیر در بغلت ..اما

زرنگ باش مثل روباه ..چیزی لو نرود..باید یک جوری بگویی که از بالا کسی به ما گیر ندهد.ببین واقعیت

 این است ..ملت اندازه .....هم نمی فهمند .اصلا هر جور دوست داشتی بنویس من درستش میکنم.

من در ذهنم :یک جوری حرف میزند انگار مخاطب دور از جان در حال بع بع کردن است..

من در بیرون از ذهنم:عذر میخوام یعنی مطالب بنده رو عوض میکنید.؟

او با سر تایید میکند.

 

من همراه تمام وجودم :ممنون .من با شما کار نمیکنم .

او:بله ما هم اوایل کله مان مثل شما بوی قرمه سبزی میداد ....(با خنده ) شما بر میگردید.!

٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

یعنی من برمیگردم؟

 

 

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 و ساعت 14:2 |
دارم به این نتیجه میرسم که گاهی اوقات ...حیوانات از

آدمها شعور بیشتری دارند.....

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 و ساعت 19:47 |
خوب در این یک مورد اصلا نمیتونم دقیقا بگم از کجا شروع شده ......

 

از نماز خونه نبود...از سر کلاس سعیدی؟ ...نه چیزی یادم نیست....از راه بر گشتن به خونه ؟ این که

 دیگه اصلا ..آخه ما غربیم اونا شرق!

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

رفتیم خریدمش ......طرف انداختش تو یه کیسه نایلونی سبز ....آخر هر کلمش هم یه خانمی میذاشت

که میرفت رو اعصاب آدم....یه لهجه خاصی داشت ...مثل روسایی که مهاجرت کردن ایران ....زاغی

چشماش هم عین اونا بود..(در اینجا من و خانم مانیا یک عقیده مشتر ک داریم....به

 

ایشان مراجعه کنید).

بی خیال .زدم بیرون از مغازه .....کلی گشتم پیداش کردم...نمیدونم چرا هر کدوم رو که برمیداشتم فکر

میکردم یه ایرادی داره ..آخر سر خود مغازه دار عصبانی شدو یه دونه برداشت گفت :به خدا این یکی

ایرادی نداره خانمی....!!!!(امان .....جان من بیخیال)

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

آدم بیخانمان به دیروز من میگفتن ....یعنی نماز صبح منزل ...نماز ای بعدی غیر منزل.......رفتم تو

نمازخونه پارک دانشجو مثل اسب پیتیکو پیتیکو کردم به جای نماز خوندن....یا حواسم پیش اونی بودکه

 خریده بودم یا پیش حرفای روحانی که داشت حرف میزد..

 

با لهجه ترکی بخوانید:"ببینید برادرای من!در زبان ترکی لذتی هست که در عربی نیست.در فارسی

نیست..در انگلیسی هم نیست...اگر من تمام این حرفایم رو به ترکی میگفتم اینقدر شیرین میشد."

خوب ...کم مونده بود یه آیه ای حدیثی چیزی بیاره که زبان ترکی کاملترین زبان دنیاست ...کاش کتاب

 های

 مقدس به این زبان نازل میشدند تا مردم حال همه چیز رو میبردن..به قول این آقا اینقدر شیرین میشد"..

 

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 

خوب من الان تو خیابان آفریقا هستم یعنی دقیقا یه دنیا فاصله با اون چیزی که جاش گذاشتم تو

نمازخونه پارک دانشجو..الان یادم افتاد ...همه جونم داره میسوزه .....آخه خنگ ..آدم کادوی تولد

 دوستشو جا میذاره .نیاز به همدردی داشتم...."معصومه من کادوی تولد مرضیه رو جا گذاشتم تو

نمازخونه...."

جوواب:الهی !حالا میخوای چه کار کنی....؟

باید رو معصومه کار کنم این اصطلاح رو از دهنش بندازم....به آدم داغدار اینو بگه ..طرف وسط مجلس ختم

 میکشتش ...

"الهی که پدرتون نصف شده ..حالا میخواین چی کار کنین..؟"

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤۴

میبینی آدم واسه رفیق چی میکشه ....؟چیه ؟میخوای بگی ارزش نداره؟میخوای واسه این چهار

سال ..خودتو نکش ؟بعدش همه میرن پی کار خودشون..نه داداش من نه خواهر من....

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤۴۴

خوب حالا داره یادم میاد از کجا شروع شد...سر کلاس کیا همیشه دیر میومدی ...نگو نمیومدم که باورم

نیمشه ...نشون به اون نشون که ........آره مرمر خانم ....نزنی زیرش ها؟من از همون موقع ها بود که

فکر کردم آدما میتونن مثل سنگای کف رودخونه باشن...تو یه مسیر سخت و نفس گیر اینقدر برن و برن تا

 گرد بشن ...بعد دیگه از هیچ مسیر سختی نترسن .....نمیدونم این پستو دوست داری یا نه ولی به

بهانه تو نوشتم ...من فکر میکنم ..ما برای گرد شدن نیاز به یک عمر بودن باهم داریم نه فقط ۴ سال ..

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 تولدت مبارک تولد خواهر زادت مبارک ...تولد دوستی دوباره ما مبارک ...تولد بلای نازل شده ای به

اسم تو مبارک ...اصلا همه چیز مبارک ....فقط تو به دنیا بیا!ما مخلصیم

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 و ساعت 19:32 |
بچه که بودم می ایستادم کنار تاب به بچه ها آزار میرساندم ...می گفتم :بابای من بهتر هل

میده ...چون هم قدش بلندتره هم زورش بیشتره ...بابایی شماها ..قد کوتاهن ...بابای من یه جوری

هل میده که آدم میره تو آسمون .....(قد بلند... به تاب دادن ربطی داره؟)

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

همین چهارشنبه پیش بود که تاب سوار شدم......خودم خودم رو هل دادم ....پاهامو فشار میدادم رو هوا

 و زمین .......با پاهام فضا رو میشکافتم تا برم بالاتر.......خیلی بالاتر

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در یکشنبه ششم مرداد 1387 و ساعت 14:50 |