تبليغاتX
بلند ترین صدای دنیا
آرزوهاي روزهاي كودكي .انقدر شيرين و به ياد ماندني هستند كه براي ياداوري آنها نيازي نيست زياد به

 اين مخ فشار آورد يا بهانه كرد كه در پيچ و خم اين روزگار قدارو ابوالمشاغل بودن همه از پير و جوان

فراموش شده اند... تمام آن روزها مثل يك فيلم جلوي چشم آدم است ..

.-هفت سالم نشده بود كه خبر آوردند بايد كوچ كرد و از تهران رفت ..يادم ميايد آنروز خيلي آرزو كردم كه

 

 رويا باشد وما در شهر خودمان بمانيم نرويم ديار غربت اما نشد..

-.وقتي همه چيز قطعي شد و ديگر آرزو كردن من فايده اي نداشت ..

 

.. سوار طياره شديم كه برويم ..بنده كه در آن موقع اصلا ادم به حساب نميآمدم

 و برعكس الان خيلي ريز ديده ميشدم يك سوتي بزرگ دادم كه آرزو مي كنم كاش اين خانواده گرام

اينقدر به روي ما نياورنش ...هواپيما نپريده بود و پر از مسافر جولان ميداد رو باند ..من هم در عالم بچگي

 پراندم كه مامان منتظر كسي هستند..؟؟؟؟؟چند دقيقه بعد علاوه بر مامان چند صندلي از هر چهار جهت

 اصليه ما از خنده سرخ شده بودند ..(آخه پرواز كه منتظر كسي نميمونه )كلا در دوران كودكي گاف زياد

پراندعايم .انار را با انگور اشتباه گرفتن ...،فشرده را شفرده گفتن،اسب را ابس گفتن ،ناراحت را ناحارت

گفتن و از اين قبيل دركارنامه كودكي من بسيار است.

-.هميشه آرزو داشتم موقع فرود هواپيما ،گوشهام نگيرند و مجبور نباشم هي دهن دره كنم تا باز شوند

و از دردشان خلاص شوم .تازه ترجيح ميدادم اگر ميشد،گلاب به رويتان ،اول و آخر پرواز شكوفه نثار

مهماندار نميكردم و مثل بچه آدم ،ترو تميز از هواپيما پياده ميشدم .

.-خانم و آقايي كه شماها باشيد ،آن ديار غربت ،خوزستان بود .وقاعدتا همكلاسي هاي اينجانب همگي

 سيه چرده .آن روزها از پوست سفيدم بدم مي آمدم و دوست داشتم سياه باشم ..يه چيزي در مايه

هاي كنداليزا رايس ...البته نه به ان هيبت.

 -.يك معلمي داشتم كلاس اول ابتدايي ،صدا از نيمكت در مي آمد به من نگاه ميكردو ميگفت تقصير توئه

 و باقي قضاياش هم زياد ....مناسب سن شما نيست .آرزو داشتم ميشد اين معلم يكبار به شيما

،شاگرد لوس كلاس گير بدهد و اينقدر به پرو پاي ما نپيچد.(دختره لوس ،بي ادب ،بي تربيت ،بي نزاكت

،بي ..،بي كلاس ،خير نديده ،انتن ،ديش ،ماهواره ،..)

-آرزو داشتم هيچوقت از خوزستان بر نگرديم ،خيلي خوش گذشت ...كلي حال داد.البته بعد از يك سال

 رفتيم دوباره اما بعداز 11 ماه حالو حولمان را جمع و جور كرديم برگشتيم تهران خودمان.

-.آرزو داشتم ان فاجعه اتفاق نمي افتاد و هوو سرم نمي آمد . تولد سارا مثل يك پتك بود براي من هرچند

 مامان هوايم را داشت اما مثل اون موقع ها كه حرف حرف من بو د كه ديگر نميشد..

-آرزو داشتم صاحب يك كارخانه سوسيس و كالباس بوديم تا دلم ميخواست(در حد انفجار) ازاين آتا

 آشغالها ميخوردم ...

 -.آرزو داشتم دكتر ها آنوقع كمي عقل داشتند و مسموميت غذايي من بدبخت را (بر اساس افراط در ميل

 فرمودن سوسيس و كالباس )منژيت تشخيص نميدادند و اينقدر لرز آب نخاع گرفتن را به تن ما

نميانداختند.

-.آرزو داشتم ..آرزو زيادي داشته باشم كه قابل گفتن در اين وبلاگ باشد اما چه كنم كه بعضي هايش

خيلي غير انساني است از وجدان آدمي به دور است . (اين پست را خيلي واسه دل خودم نوشتم .به

خودم تقديمش ميكنم ..الان كه فكر ميكنم ميبينم ،زياد هم آروزهايم يادم نمانده )

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 10:58 |
نادر ابراهیمی هم که رفت ...به نظرت پشت  سرش رو نگاه میکنه ....

پ.ن۱:برای آپ های طولانی و پستهای کشدار ...رفیق منتظر من نمونید ..شماها برید من هم می یام ..

 

یکم دیرتر ..میرسم بهتون ............

پ.ن۲:بعد از دیدن این پست نزنگید خونه نگران هم نباشید ...من هیچیم نیست ...

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 10:58 |
نوشتن بس است دیگر .....رها بمانیم بهتر است ..

چه دلیلی دارد همه بدانند ......

 

ما انسان های پستی هستیم.........................................

پ.ن:۱.این پست صرفا جهت جلب توجه نوشته شده و هیچ اعتباری ندارد.

دلیلی ندارد شما هم جزء این¤ ما¤ باشید.

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 11:45 |
انگیزه ام برای نوشتن این پست برمیگرده به همین هفته پیش که فهمیدم یه آشنایی برای زدودن زنگار

 دل و  بستن یک عهد دوباره .به عتبات عالیات(کربلا و نجف) سفر کرده و زیاد هم ما را قابل خداحافظی

نداسته ...

سر زدم به وبلاگش همین  چند روز اخیر ..جالب بود که از نجف آپیده و یک گزارش هر چند کوتاه

نوشته.......این گزارش و که دیدم و یاد عراق افتادم فکر کردم یه مطلبی بنویسم راجع به این نقوش و

طرحای استکبار جهانی که نه تنها عراق رو نابود میکنه بلکه دامن ما رو هم میگیره ...

البته با احترام به استاد خوبم حسن عباسی...

 

 

...............................................................

خدا خیر بده این دکتر حسن عباسی  رو ..وقتی ما از حالی که امریکایی ها از عراقی ها گرفتن

خوشحال بودیم اومد چارتا کلمه علمی و در عین حال ساده رو کرد تو مخ ملت که ای بابا .چه نشستی

که .....دارن طومار ما رو میپیچن در واقع !

استراتژی جدید آمریکایی ها تو اون سالها واسه ایران معروف بود به استراتژی قورباغه ..فلسفه انتخاب

 این اسم ربط داره به آشپزیه این فرانسوی های همه چی خور ..

این ملت وقتی میخوان قورباغه بخورن میندازنش تو آب سرد و میذارنش رو شعله .از اون جایی که

سنسورای بدن قورباغه خیلی ضعیفه اصلا نمیفهمه که آب اطرافش داره لحظه به لحظه داغ تر و داغ -

ترمیشه .زمانی متوجه میشه که دیگه آب جوشه و باید غزل خداحافظی رو بخونه ...

از نظر امریکایی ها ما همون قورباغه نفهمی بودیم که قرار بود با داغ کردن آب اطرافمون (عراق و

افغانستان )همچی بفهمی نفهمی آپ پز بشیم بریم پی کارمون ...به این استراتژی میگن استراتژی

قورباغه ...

زیاد نگران نباشید.!فعلا این استراتژی از طرف خود آمریکایی ها شکست خورده اعلام شده .

نگران باشید!اونا دنبال یه راه دیگه هستن!در واقع هزار تا راه دیگه ...

 

 

 

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 0:22 |