كلي ميخنديدن ..به خسيس بازي ها و مقتصد كاري هايم ..اما واقعا وقت نبود .شايد سهل انگاري هم
كردم كه از دو روز پيش چيزي نخريدم ..به هر حال من پشت اين همه چراغ قرمز بودم و و ترافيك يه
جورايي به فكر هاي بد آدم دامن ميزند ..شايد بعضي موقع ها خاطره هاي خوب هم به ياد آدم بياورد
اينكه اصلا از كجا شروع شد؟از كي قرار گذاشتيم سال ۱۳۹۰ كه براي خودمان ادم هاي بزرگي شديم
همديگر را ببينيم قرار بود من روزنامه نگار باشم ..مريم مهندس باشد..فاطمه ۵ تا بچه داشته
باشد ..حُسني اصلا ميخواست يك مهد كودك داشته باشد...فيروزه ميخواست دكتر بشود....باقي بچه ها
هم كه كلي آرزو داشتند ..بيشتر از هر چيز از كنجكاوي داشتم مي مردم كه هر كس به كجا رسيده ....
رسيدم. بالاخره باكلي استرس در را باز كردم ..طبق معمول ، كافه اينقدر دود الود بود كه از دور كسي را
نميديدم رفتم جلوتر سر ميزي كه قرارمان بود...خالي بود ؟
نه... پنج تا آدم تكيده .كه هيچ خاطره اي از گذشته ها زنده نميكردن ..خوب است حالا با اين همه
بيحوصلگي ياد قرار بچه گانه دوران نوجواني شان بودند.
نشستم ...اصلا نگاه هاي غريبه اين چند نفر را نميشناختم .. دست هاي خشك و چروكيده شان ..لبخند
هاي زوركي شان و از همه بدتر چند تار موي سفيد يكي شان اعصابم را به هم ريخت ..فهميدم هيچ
كس حوصله ندارد به خسيس بازي هاي من بخندد ..شايد آمده بودند تا دوباره سنگ صبورهاي سالهاي
دورشان را پيدا كنندو بگويند كه اصلا هيچ چيز مثل آروزهاي مان نيست..
نميدانم چرا اينقدر گذشت زمان رويشان اثر گذاشته ..مگر سي ساله شدن با آدم چه كار ميكند ..؟؟
مگر چاقوي زندگي چند خط روي قلب هامان خواهد كشيد كه اينقدر خط خطي بودند...؟
