تبليغاتX
بلند ترین صدای دنیا

دوستان و اطرافیان میدانند که در این یک چند روز غیبت .بنده به همراه

 خواهر گرام افتخار زیارت و سیاحت در جنوب کشور را پیدا کردیم ..

اشتباه نکنید نه میخواهم از حال خوش معنوی اش بینویسم و نه از

نوستالوژی اش نه از همسفرای با حال و مشتی ا ش. انچه توجه من 

وخیلی ها را به خودش جلب

 کرد.یک.ستاد تبلیغاتی در شهر زیبای خرمشهر بود..هیچ فکر نیمکردم به

این شور و هیجان  مردم حال و حوصله این کارها راداشته باشند ..

مبلغان این ستاد با زبان عربی از محسنات کاندیدای مورد نظر تعریف تمجید

 میکردند و مردمی که به احتمال زیاد شام را هم مهمان همان کاندیدا بودند

 دستمال به دست رقصی میکردند که بیا و ببین ...

همه میخندیند میگفتند ما به همین رای میدهیم ...مردم تماشا میکردندو

تشویق...

بعد از این ماجرا ..با خودم فکر کردم همین اقای کاندیدا قراراست چه چیزی

 

 برای مردم خرمشهر به ارمغان بیاورد.....مردم هر سال رای میدهند ..هر

سال تشویق میکنند...هر سال منتظر می مانند و هر سال ...فقیر تر از قبل

 یا بهتر بگویم محرووم تر از قبل ...و باز سال های بعد ...

 

و در آخر :وقتی ما حقی را برای خودمان قائل نشویم نباید انتظار داشته

باشیم که  دیگران مارا به حساب بیاورند...

 

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 6:58 |
 من و او  همين الان سوار يك اتوبوس هستيم و اتفاقا چشممان هم به

 

 صورت هم افتاد.اما يك لحظه هر

دو مثل اينكه جن ديده باشيم ،رويمان را برگردانديم ...

 

من برگشتم به سالهاي دوره راهنمايي و مطمئن هستم او هم برگشت به

 

 همان سالها ،تا تمام خاطرات

 

 و كاغذ كهنه ها را كنار بزند و يادش بيايد من كه بودم و چه بلايي سر هم

 

 آورديم كه هر دو به جاي يك

 

لبخند ساده اينطور برزخ شديم ...

 

يادم مي آيد آن موقع را كه مانتو هاي سرمه اي مدرسه اي ميپوشيديم و

مثل چي تو سر و كله هم

 

ميزديم ،معلم ها كلافه از دست ما ،هر روز شكايت مان را به دفتر ميبردندكه

 

 بي انضباط ِ ،گوش نميده ،

 

 

اذيت ميكنه ، از آنجايي كه من درسم خوب بود هميشه در ميرفتم .نه از

 

احضار مادر خبري بود ،نه از

 

تنبيه و توبيخ واخراج هاي چند روزه اي كه تو مزه اش را خيلي

ميچشيدي .اصلا من و تو چي مان به هم

 

مي آمد كه دوست بوديم ،نميدانم والا.

 

بارها شد معلم ها كناري مرا كشيدن كه اين دختر به چي تو مي ايد كه

 

 اينقدر به او گير دادي ،نه درس

 

ميخونه نه دين و مذهب حاليشه ،اما من ميگفتم باشه تمومش ميكنم و باز

دست مي انداختم گردنت

 

مثل دو تا خواهر .چه روز هايي بود!!!!!!

 

نميدونم چت شد؟چرا ؟يكدفعه اونقدر تغيير ؟آخه چرا ؟من هنوز به حرف

 

ناظم گوش نداده بودم.هنوز

 

نگفته بودم  نزديك هاي عيد كي مدرسه را به آتيش كشيد ،كي ترقه و

 

 كپسول بچه ها رو تامين ميكرد 

كي در دستشويي معلم ها را  قفل ميكرد كه دير تر بيان سر كلاس .

 

نميدونم چرا پيش دستي كردي .من هنوز چيزي نگفته بودم كه تو همه چيز

رو به هم زدي .همه

 

ميدونستن كيف هر كس رو بگردن به من كار ندارن .نامه ها ي دوست پسر

 بي ريخت نرگس رو گرفتم

 

 چپوندم تو كيفم كه نكنه لو بره كسي بفهمه آبروش بره .تو نه گذاشتي نه

برداشتي گفتي تو كيف

 

زينب ....من جا خوردم .انتظار از هر كسي داشتم جز تو .....

.

از اون روز ديگه حرف نمي زديم با هم تموم شد همه چيز تموم شد........

 

اگه الان انتظار سلام و روي خوش داشتي ،بايد بگم من مسئول شكست

تو نبودم .ديگه به من ربطي

نداشت دبيرستان راهت ندادن ...يا ....

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 11:22 |