تبليغاتX
بلند ترین صدای دنیا

مهره هاي شطرنج در كنار هم چيده شده اند و نظاره گر مناظره من و تو هستند .براي من

 

شطرنج يك بهانه بيشتر نيست ،فقط ميخواهم كه تو را لحظه اي براي خودم داشته باشم  و در

 

روبه روي تو بدون هيچ دغدغه اي كه تو را از من دور بدارد بنشينم و صورت زيبايت را هر

 

چند از پشت مهره هاي شطرنج اما نزديك تر از هميشه ببينم .وقتي بازي ما شروع شد، تو

 

 

 

 فقط  چهار حركت بازي كردي و بعد مثل هميشه كس ديگري تو را صدا كرد و تو باز هم

 

ديگران را به من ترجيح دادي.

 

 

 من با التماس تو را نگاه كردم و ديدم تو به فكر گريه كودكي هستي كه در كنار آواره هاي

 

زلزله,جسد پدر و مادرش را مينگرد،به فكر دختري كه در دام يك عشق دروغين سكه اي در

 

حلقه چشم پسري بينوا مي انداخت و پسر در پاسخ ،با يك نگاه طولاني جواب كار دخترك را

 

ميداد.

 

 

 

من باز هم تورا از راه دور ديدم و و شكم به يقين تبديل شد كه ديگر مرا دوست نداري

 

اما وقتي به صفحه شطرنج نگاه كردم ديدم با چهارمين حركت مرا مات كردي و تمام ....

 

 

اين مات ،از هر نگاهي برايم ارزشمند تر بود مرا به زندگي برگردانند و به من آموخت كه تو مرا

 

بيشتر از هر كس و هر چيز ديگري دوست داري..............

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت 23:10 |

به شوق ديدن آن يار شيرين رفته بودم در كنار آن ديار اما .....

 

چه شد آن عشق ديرين ...چه شد آن درد ها ،از جان گذشتنها چه شد ...

 

چه شد آن بيكران رازي كه ما سر بر به بالين گفته و در دل نهان كرديم ...

 

چه شد آن قول جاويدان كه ما از عمق دلهامان به هم داديم ..كه تا آخر به ياد يكدگر باشيم و قلبامان فقط با

 

 ناله عشق قديميمان بلرزد ..........

 

به ياد آن همه روز طلايي كه من با تو ، تو با من داشتي ...

 

بيا تا خانه روياي عشق ،خيابان ها بياراييم و در دل نام عاشق هاي دوران بر زبان آريم كه شايد

 

دوباره تو به ياد من بيايي ....................

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 23:12 |