مهره هاي شطرنج در كنار هم چيده شده اند و نظاره گر مناظره من و تو هستند .براي من
شطرنج يك بهانه بيشتر نيست ،فقط ميخواهم كه تو را لحظه اي براي خودم داشته باشم و در
روبه روي تو بدون هيچ دغدغه اي كه تو را از من دور بدارد بنشينم و صورت زيبايت را هر
چند از پشت مهره هاي شطرنج اما نزديك تر از هميشه ببينم .وقتي بازي ما شروع شد، تو
فقط چهار حركت بازي كردي و بعد مثل هميشه كس ديگري تو را صدا كرد و تو باز هم
ديگران را به من ترجيح دادي.
من با التماس تو را نگاه كردم و ديدم تو به فكر گريه كودكي هستي كه در كنار آواره هاي
زلزله,جسد پدر و مادرش را مينگرد،به فكر دختري كه در دام يك عشق دروغين سكه اي در
حلقه چشم پسري بينوا مي انداخت و پسر در پاسخ ،با يك نگاه طولاني جواب كار دخترك را
ميداد.
من باز هم تورا از راه دور ديدم و و شكم به يقين تبديل شد كه ديگر مرا دوست نداري
اما وقتي به صفحه شطرنج نگاه كردم ديدم با چهارمين حركت مرا مات كردي و تمام ....
اين مات ،از هر نگاهي برايم ارزشمند تر بود مرا به زندگي برگردانند و به من آموخت كه تو مرا
بيشتر از هر كس و هر چيز ديگري دوست داري..............

