خيز از جا پي آزادي خويش خواهر من ز چه رو خاموشي
خيز از جاي كه بايد زين پس خون مردان ستمگر نوشي
كن طلب حق خود اي خواهر من از كساني كه ضعيفت خوانند
از كساني كه به صد حيله وفن گوشه خانه تو را بنشانند
تا به كي در حرم شهوت مرد مايه ي عشرت و لذت بودن
تا به كي همچو كنيزي بدبخت سر مغرور به پايش سودن
بايد اين ناله خشم آلودت بي گمان نعره و فرياد شود
بايد اين بند گران پاره كني تا ترا زندگي آزاد شود
خيز از جاي و بِكَن ريشه ظلم..... راحتي بخش دل پرخون را
جهد كن ،جهد كه تامين بكني
بهر آزادي خود قانون را ...............
با وجود اين كه قبول دارم فروغ ، در بسياري از اشعارش يك طرفه به قاضي رفته و
افراط كرده اما نه من نه كس ديگه نمي تونه اين قريحه قوي رو دست كم بگيره.
انگار تمام حس اين زن درشعر مي ريزه . وقتي شعر را مي خوني در كنارت رنج
،شادي ، غم ،بدبختي ، يا هر چيز ديگه اي رو حس مي كني .... دليل اين كه، اين شعر
رو انتخاب كردم اين نيست كه با آقايون مشكلي دارم يا چيز ديگه، تنها دليلش اينه
كه فكر مي كنم اين شعر به محض ديدن يه ظلم بزرگ يا يه بي وفايي در يك آن
سروده شده ...شايد چون احساس ميكنم هر موقع حرصمون از اولاد ذكور در مياد اين
شعر مي تونه براي يك لحظه هم كه شده طوفان درون مارو جهت بده، شايد بتونه
خيلي حرف هارو به روح ما بگه كه ما خودمون نمي تونيم .....يا شايد جسارتش رو
نداريم. اين شعر بهانه ايِ براي اينكه (گذشت )روكه ذاتي ِ درون ماست براي لحظه
اي فراموش كنيم، فراموش كنيم كه حتماً بايد ببخشيم ................

