تبليغاتX
بلند ترین صدای دنیا
سريال امام علي (ع) كه از تلويزيون پخش مي شد ميخ مي شدم به صفحه.نه كوري و عينكي شدن حاليم مي شد نه خواب و درس و مشق.سريال مورد علاقه ام بود و كشته مرده آن لحظه هايي بودم كه امام را از پشت سر و يا بغل نشان مي داد.آن موقع ها فكر مي كردم اگر قرار بود انتقادي بكنم يا پيشنهادي بدهم مربوط به همين صحنه هاي حضور امام بود.(هميشه فكر مي كردم مي شد اين فيلم را بهتر ساخت)اگر دستم به كارگردان مي رسيد التماس مي كردم اين قسمت هايش را بيشتر كند تا من بيشتر ميخ شوم و سواي كنجكاوي ساده دلانه اي  كه داشتم براي ديدن صورت يك امام معصوم،برسم به يك الگوي عيني و دم دست مطمئن كه صورتش را هم ديده ام و خيالم راحت شود كه هركس متناسب با قالب چشم هاي امام دوست داشتني من است همان آدم خوبي است.در خلال فيلم،بار ها شد كه در دلم به مروان و وليد و معاويه و عمرو عاص و بدوبيراه  مي گفتم تا مي رسيدم به لشكريان امام در جنگ صفين و بارها باخودم تكرار كردم كه چقدر خنگند در تشخيص اينكه كدام راه درست است..مگر كورند ؟...

و بعد هم يك آرزو....

"كاش من اون موقع بودم ...حتما به امام كمك مي كردم.....!"

من قصد تشبيه هيچ شخصيتي را به شخصيت هاي  صدر اسلامي و تاريخي ندارم.كسي را طلحه وزبير نمي خوانم.به كمك خدا،اميدوارم كسي اين پست من را فحش به خودش و جناحش تلقي نكند.من فقط قصدم اين است كه بگويم روي اين آرزويي كه چند سال پيش كرده ام خيلي فكر مي كنم اين روز ها!به بودن آن موقع و اينكه اگر بودم عرعر مي كردم يا حرف مي زدم.به اينكه اگر بودم حق را درست تشخيص مي دادم يا نه !به ينكه اگر بودم آسايش دنيا و جانم را بيشتر مي چسبيدم يا پيروي از امام را!

چند شب است البته از اين فشار هايي كه قفسه سينه ام به قلبم وارد مي كند كاسته شده.چون شريك جرم پيدا كردم.با دوستا و آدم هاي اطرافم كه حرف مي زنم مي بينم خيلي ها مثل دست وپا مي زنند.خيلي ها هستند كه قبل تر ها يك آرزوهايي كردند و اين شب ها خيلي به آن فكر مي كنند.مي بينم خيلي ها دست به دعا برداشته اند....خيلي ها قرآن مي خوانند...تنشان مي لرزد ...دعا مي كنند :خدايا!ما از آن هدايت شدگان اهول تو نباشيم كه با شياطين نشستيم ولي فكر مي كنيم هدايت شده ايم...!

پس از نگارش:....من از ابوموسي اشعري بودن متنفرم..!خدا كند از توسل هايي  كه مي كنيم فقط پيشاني كبره بسته نصيب ما نشود...!



+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در سه شنبه هشتم دی 1388 و ساعت 0:0 |

۱۰ شهریور ۱۳۶۰......۲ روز پس از انفجار دفتر ریاست جمهوری  و شهادت باهنر و رجایی ...امام خمینی ره)در حسینیه جماران سخنرانی می کند..:

تمام محاکمی که هستند و تمام دست اندکارانی که هستند این مطلب را توجه بدهند که مبادا یک وقت این طور شرارت هایی که در ایران انجام می شود مثل یک همچون قضیه ناگواری که برای ما پیش آمد و دو نفر از بهترین جوانان و بهترین کارکنان ایران ار بین رفتند ...مبادا یک وقت کنترل خودشان را از دست بدهند و زاید بر آنچه حکم خدا و قانون اسلام است عمل کنند.

مبادا این فاجعه اسباب این بشود که خشونت  زیاد با اسیر ها بکنند و بازندانی ها بکنند...و بدون دقت و بدون توجه یک وقت افرادی را بگیرند که خدای نخواسته گناهکار نبوده اند و گرفتار شده اند.

اسلام و مسلمین باید- همان طور  که اسلام است -با طمانینه بدون اینکه دست و پای خودشان را گم بکنند...به کار خودشان ادامه بدهند...و با اسرا (زندانیان ) رفتار خوب بکنند...و آنچه قانون اسلامی اقتضا می کند به آن ها عمل کنند و به طور متانت و طمانینه بر موازین قانونی و بر موازین اسلامی با آن ها عمل بکنند.مبادا یک وقت شهادت عزیزان ما اسباب این بشود که با شدت عمل بیشتر از آن مقداری که باید به آن ها عمل بشود عمل بکنند.با زندانیان رفتار خوب می کنند و بیشتر کنند...و با اسرا رفتار خوب می کردند و می کنند و بیشتر کنند...و محاکم با قدرت هرچه تمام تر به کارخودشان ادامه دهند  مردم و ملت با قدرت هرچه بیشتر توجه کنند و به این کسانی که توطئه گر هستند توجه کنند و به محاکم صالحه و به مقامت انتظامی اطلاع بدهند.

آن ها (محاکم و مقامات-)مفسدین  را به جزای خودشان برسانند و کسانی که بی گناه هستند از حبس خارج کنند و علی ای حال رفتار ها رفتار های اسلامی باشد .

جمهوری...جمهوری اسلامی است  .رفتار ها حتی با کسانی که قاتل شناخته شده اند رفتار های اسلامی باشد ولو اینکه با شدت عمل و شدت دید آن ها را به جزای خودشان برسانند اما فقط همان رساندن به جزا باشد و تعدی زیادتر نشود .

 

صحیفه نور ج ۱۵

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در شنبه بیست و یکم آذر 1388 و ساعت 11:23 |
سلام آپارتمان کوچک نود متری نفرت انگیز ...سلام بی غم و غصه روزگار ..سلام نوساز تازه به دوران رسیده ... آپارتمان بی خیال سرخوش ...بی حیاط ..بی حیا .....بی حیات ...

سلام آسانسور بی خود و بی مزه ....سلام پله های تکراریه روز مره ....سلام ایوان نقلی ...

بالکون رخت پهن کنی ...سلام کف سرامیک دمپایی طلب .....لیز نامهربان ....بی خاصیت ...بی شان ومقام

خوب که فکر می کنم می بینم  حرص وجوش و سختی ات از خانه پلاک ۵۸ کوچه ۱۹ مرکزی کمتر است

اما خوب ما آن جا کلی خاطره داشتیم .....کلی دیوار گچی جویده شده از هوس های کم خونی دوران کودکی .....یک عالمه موزاییک ....یک عالمه شاه توت درخت جوان حیاط نه چندان بزرگمان....

یک عالمه لانه کفتر...یک عالمه خاطره آب بازی های خواهرانه مان ...تشت آب قرمز که زیر آفتاب داغ

تابستان های بچگی ...گرمش می کردیم و بعد از کلی التماس ....تفریح قبل از مدرسه را رج می زدیم

اینجا توی شکم تو منجمدیم ....در خودمانیم...پرنده ای نداریم ...همه را رد کردیم رفت ....

اینجا ....خوش شاید باشیم اما ...کمی ....کمتر !

آن جا خانه مان بود حالا خرابش کردیم تا یکی مثل تو ...بسازیم و زندگی کنیم ....تا زندگی مان را

با واحد بالاو پایین و چپ و راست...تقسیم کنیم ...تا به آسمان نزدیک تر باشیم اما از زمین دورتر ...!

آپارتمان ....سلام آپارتمان...... سلام !

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در جمعه بیست و نهم آبان 1388 و ساعت 19:30 |
عجب گیرو داری ...

عجب گرفتاری .....

یک سر در منزلی و یک سر نه ...

یک سر بازاری و یک سر نه .....

خلاصه بلبشویی شده....

خدا پدر نظم رو بیامرزه با اون همه عنایات خاصی که به ما داره ....

]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]]

آرزو می کنم ....

یه چادر بزرگ  و جادار ....کنار ساحل....(ترجیحا بوشهر )

و حس خفقانی رو که .....از رطوبت هوا بهت دست می ده.......

و تنهایی

با یک هد ست و موزیک .....و لطفا یک ترانه با مضامینی راجع به بارون ودریا ....

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در دوشنبه بیستم مهر 1388 و ساعت 13:23 |
ماجرای ما ودنیا شده ماجرای ذغال و دست و ایمان و از این جور حرف ها ..

باور نمی کنید ...به درونتان مراجعه کنید

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 11:59 |
از ما توقع نداشته باش...مگه نمي دوني الاني ها با اسم مذهبي حال نمي كنن.....

تو بهانه اي .....اين ها دنبال عشق خودشونن

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 19:22 |
دیروز یکی به من گفت ....

پست های وبلاگت خیلی طولانیه ...

من که چیزی نگفتم ..فقط گفتم من یه سینی دستمه !

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 و ساعت 0:57 |

همين ديشب بود كه به پيشنهاد يكي از بزرگتر هاي خانواده وبه اصرار هاي كوچكترين عضو خانواده،راهي جايي شدم كه به جان خودم،بشر آن را ساخته كه خودش را زجر بدهد،وجيغ بزند و هوار بكشدوگاهي هم فحش نثار اين و آن كند.سقوط آزاد كند.خودش را سروته كند.خيلي بالا برود و ترس ارتفاع بگيرد و بعد خسته و شاد(شايد الكي،شايد واقعي)برگردد خانه اش.شايد هم مثل من،ياد كلي سوراخ و حفره بيفتد.

همين ديشب كه روي صندلي چرخ فلك بزرگ نشستم و ياد آوري مي كردم زماني را كه بچه  بودم و چقدر صندلي چرخ وفلك شهربازي خرمشهر را تكان تكان مي دادم،به خيلي چيز ها پي بردم.خيلي حرف ها ونكته ها يادم آمد.خيلي فكر كردم.و از تمام اين فكر كردن ها،چند نتيجه گرفتم كه يكي اش،پايان دادن به بي پستي همين وبلاگ نه چندان پر طرفدارم است.به خودم قول دادم بلندترين صدا هم مثل nتا وبلاگ ديگري كه ساختم و به بهانه هاي مختلف آپشان مي كنم،بايد رونق داشته باشد،تا بيش از اين ها،آبكي بودن خودم و هم نسل هايم و هم پالگي هايم رو نشود و رسوا نشويم.

نمي دانم؛ كاسه اي كه روح من دستش گرفته تا هرچه مي شنود و مي بيند را در آن بريزيد چقدر بزرگ است.شايد اصلا كاسه نيست.پارچ يا فنجان است.به همان اندازه بي گنجايش و پست.به هرحال اندازه اش هرچه هست نبايد با اين مقدار كه من شنيدم و ديدم پرشود.چون مي گويند خدا هر سختي بدهد،ظرفيت و توانش را هم مي دهد.خدا هر سوالي داشته باشی،جوابت را مي دهد و هر شكي كه داشته باشي حتي اگر به خودش،بي مرض و غرض اگر باشي،هوايت را داردو نمي گذارد بيفتي جايي كه نبايد بيفتي.خلاصه اينكه خدا بدجوري دستت را گرفته و خودت هي،دست خودت را مي كشي و شايد بعضي وقت ها،وقتي واقعا عظمت وحضورش را درك نكردي،فرياد مي زني:"ولم كن بابا!ول  كن اين دست رو"

و بعد وقتي فقط يك لحظه،يك لحظه و فقط يك لحظه،دستت را رها مي كند،هم آبروي خودت را مي بري هم بقيه را.

خلاصه اينكه خدا دستت را گرفته سفت و محكم كه گم نشوي.نه اينكه فكر كني،گل و بلبل برايت مي فرستد و گنج پيدامي كني.شايد براي رسيدن به خودش مريضت كند.عزيزت را بگيرد.آبرويت را ببرد.حسابي كتك خورده و لهيده ات بكندو تو از تمام اين ها برسي به خودش،راستي كه آن موقع چقدر حسادت برانگيز مي شوي.همان موقع است كه آدم به اين فكر مي كند:"عجب بي عدلي است اين خدا.....درد و مرض باحال هم كه مي خواهد عطا كند،مي دهد به ديگران"

و خدامي داند و تو نمي داني،كه روحت در اصل يك كيسه فريزر گرفته دستش تا هرچي ديد و شنيد،استفراغ كند.تازه آن كيسه هم از نعمت هاي خداست كه يك وقت جاي ديگري را به كثافت نكشي......

من،نمي توانم خيلي مطمئن باشم ولي فكر كنم آنچه روحم دستش گرفته يك سيني است كه اندازه اش را نمي توانم حدس بزنم.فقط اين را مي دانم كه سطح خوبي دارد.صاف است و عريض و خيلي چيزها را مي شود در آن جا داد....حداقل تمييز است.بوي گندي نمي دهد.هرچند بعضي موقع ها لمبر مي زند و نيمي از محتوياتش مي ريزد بيرون ولي خوب.....سيني روحم است يك جور هايي دوستش دارم.....فكر كنم خوشرنگ باشد....

حرف آخر اينكه فكر مي كردم اين كه خدا،در دادن سختي هايش هم گلچين هايي انجام مي دهد،تبعيض است ولي از خودشناسي و سير وسلوك درونم فهميدم،جدا و به جان خودم،تحمل بعضي سختي ها را در شرايطي كه قبلش به خدا كلي غر زده ام و دستش را ناديده گرفته ام،ندارم....

برای تمام کسانی که این روز ها دور واطرافم بودند و من روی تخت بیمارستان بودنشان یا ورشکست شدن و یا حتی بچه سر راهی بودنشان را.....دیدم و کلی با هم حرف زدیم...ممنون

 

 

بعد از تحریر:ربط تمام این فکر ها به شهربازی را ول کنید و زیاد گیر ندهید...

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 2:24 |
تا اطلاع ثانوي خدا نگهدار

 به اميد آن كه روزي بگشايدم به لبخند ..............

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در سه شنبه بیستم مرداد 1388 و ساعت 20:6 |
فاطمه رجبي به همه حمله مي كند..بگذار يك بار هم ما به او حمله كنيم تا ببيند چه مزه اي دارد....

 فاطمه رجبي نا عزيز!هرچند وقت گذاشتن براي نوشته هاي تو و شنيدن حرف هايت از آن وقت تلف كردن هاي همراه با اعصاب خوردي است ولي اين بار فقط و فقط به انگيزه حمله به تو،يك مقدار وقت تلف مي كنيم. البته حتما ما در مقابل زبان نيش دار و توهين آلودت كم خواهيم آورد چون به هر حال عفت كلام داشتن قاموس ماست و هرچه بگويي از ما يك كلمه توهين هم نخواهي شنيد چون ما هم پيرو همان امام صادقي(ع) هستيم كه شما از آن حديث نقل مي كني از باب حكومت زنان در آخرالزمان و نكوهش مي كني يار غار همسرت را كه چرا وچنين مي كني اي احمدي نژاد و مي خواهي زنان را وارد كابينه كني؟ حالا خوب است به اين يكي فحشي ندادي و لجن مال و كثيف نخواندي اش كه آن وقت عقلت هم شك مي كرديم.راستي خيلي گام بزرگي است اينكه احمدي نژاد را سركشنده خون و قاتل امام زمان(عج)ودجال و عوضي نخواندي.فكر كنيم داري پيشرفت مي كني و كمي ادب ياد گرفتي ... عجيب است كه بعد از تذكر احمدي نژاد مبني براينكه يك مقداركوتاه بيايي،پته اورا روي آب نريختي و نگفتي:كثافت!بني صدر از تو بهتر بود.البته اين از تو بعيد بود.تو هركس را كه مخالف احمدي نژاد باشد لجن مي خواني.سياست تو اين است اگر رهبر هم بگويد احمدي نژاد اين است و آن،تو رهبري را تكفير مي كني.باهوش نيستي عزيزم باكمال تاسف.اگر بودي مي دانستي بد دفاع كردن از يك مكتب،يعني تخريب همان مكتب.خوب حالا كه اين را فهميدي به اندازه كمي سرسوزن پشيمان نيستي كه پاي شيعه و اين مذهب عظيم را مي كشي وسط كه الا اي احمدي نژاد!در كابينه ات زن راه ندي يك وقت كه برخلاف مباني شيعه است و از اين جور حرف ها!يك كم ياد بگير از بعضي علما كه براي حفظ آبروي شيعه  مفاتيح را تصحيح مي كنند تا در دنياي پتياره امروز،شيعه يك وقت سرش زير نباشد و كسي جرات انگ خرافاتي زدن به او را پيدا نكند به خاطر بعضي ادعيه يا تذاكر مفاتيح.

فاطمه رجبي نا عزيز! مي گويي ورود زنان به اداره مملكت و رسيدن به سلطنت از نشانه هاي آخر الزمان است و احمدي نژاد نكند اين كار را.ببين نجان دل....تو و الهام و احمدي نژاد خودتان را هم بكشيد نشانه اي آخرالزمان سر مي رسد....حالا چه در كابينه دولت يار تو،زن باشد يا نباشد....در ضمن زن داريم تا زن ناعزيز من.....اگر به خودت شك داري دليل نمي شود به باقي شك كني....هرچند ما مطمئنيم و تو هم مطمئن باش اطرافيان دوست جان شما،دست كمي ازتو ندارند......توهم موج تخريب و همه چيز آن ها را هم مثل تو كشته ....(بعضي هاشان فكر مي كنند رسانه حرف در دهان مردم مي گذارد سر ماجراي گرد وخاك) راستي يك سوال...

زن هايي كه در كربلا جنگيدند هم از نظر شما فمينيست هستند يعني؟                           

سوال بعدي:نظر شما راجع به قمه زني چيست؟

سوال بعدي:خانم دباغ را يادتان مي آيد؟نماينده امام براي صحبت با سران شوروي سابق عمه جان شمابود آيا يا خانم دباغ؟

سوال بعدي:با وجود اين باز هم مي گويد در سيره امام زن فلان و بهمان......؟

........

عصبانی هستیم!

 

+فرياد هاي ما (مسالينا)ـزينب كوهيار در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت 11:31 |